تاريخ را فراموش کنيم!-(1)
اهميت فهم «وضع وموقع» امروزبيش از هر ضرورتي و پيش از هر «عملي» آنچه براي ما اهميتي اساسي و سرنوشتساز دارد، فهم وضع وموقعيت امروز است. سؤال اساسي اين است که اکنون در ايران چه اتفاقي افتاده است؟ «خودويژگي» تاريخساز رويدادي که امروز در ايران جريان دارد کدامست که آنرا از رويدادهاي پيشين جدا ميکند؟ پاسخ به اين پرسش چنان اساسي است که بسياري از فعالان سياسي باسابقه و روشنفکران مردمي ميکوشند تا از تاريخ جوابي بيابند. بسياري را ديدهايم که با معادلسازيهاي شرايط امروز ايران با تجربههاي تاريخي ايراني- يا جهاني- کوشيدهاند تا زمينهي تحليلي شرايط امروز ايران را فراهم کنند. برخي به ياد مشروطه افتادهاند و ماجراهايي که منجر به استبدادصغير وبعد شکست آن شد. يا نگاه ميکنند به تجربهي کودتاي رضاخاني و بعد شهريور بيست و شکست استبداد. و يا به ياد ميآورند کوششهاي مصدق را و بحرانهاي داخلياي که با آن مواجه بود و راه حل تشکيل جبههملي را پيش کشيد و نهايتاً به تشکيل دولت ملي منجر شد. و بعد به کودتاي 28 مرداد ميرسند و ماجراهاي بعد از آن و محاکمات بعد از کودتا و زندان و تبعيد رهبر ملي و بعدها قيام خرداد 1342 و نهايتاً مبارزهي بازرگان و دوستانش و محاکمهي آنها و اينکه بازرگان گفته بود ما آخرين گروهي هستيم که از راه قانون عمل ميکنيم. و بالاخره فرجام آن راهي که رژيم شاه رفت. بسياري هم به انقلاب سال 1357 نظر دارند. اين گروه بيش از ديگرانند و جالب آنکه هم در ميان مردم و هم در ميان نيروهاي ضدمردم حضور دارند. و بالاخره برخي ديگر به وضعيت دههي شصت اشاره کرده و امروز را با آن روزها مقايسه ميکنند.
از طرفي ديگر گروهي به معادلسازي شرايط ما با وضعيتهاي به ظاهر مشابه بينالمللي ميپردازند. گاه با مبارزهي منفي و بيخشونت در هند و روشهاي گاندي مقايسه ميشود و يا با مبارزهي ضدآپارتايد در آفريقاي جنوبي و راه ماندلا؛ گاه به تسويههاي استاليني يا شيوههاي فاشيستي در آلمان يا ايتاليا اشاره ميشود و زماني ديگر به فرانکو و فرجام کارش پرداخته ميشود. وحتي ديدهام که برخي به طالبان و صدام هم اشاره کردهاند.
تاريخ براي درس گرفتن و عبرت آموختن آموزگار بزرگي است. اينکه ستم و ستمگري فرجامي جز تباهي ندارد، شايد بزرگترين عبرت تاريخ و عظيمترين سنت الهي باشد. اگرچه به گفتهي هگل آنچه از تاريخ ميآموزيم اين است که هرگز از تاريخ چيزي آموخته نميشود! تاريخ براي اميد دادن و اميد گرفتن خوب است و براي يادآوري تجربهها و تکرار نکردن اشتباه ها. تاريخ اما تکرار نميشود. هرگز نبايد بدنبال تکرار حوادث بود. هر حادثهاي ويژگيهاي خود را دارد و متناسب با موقعيت همان زمان و مکان پيش ميرود. بنابراين در مسير «امروز» تکيه به تاريخ براي فهم شرايط امروز و معادلسازي و مشابهسازي دو حادثه، کاري است نادرست. توان نيروهاي درگير در حادثه مختص همان حادثه است و فرصتها و موقعيتها و رفتارها هرگز يکسان نيست. از تاريخ ميتوان آموخت اما نميتوان تکرارش کرد. پس براي فهم هر حادثهاي نيازمند ساختن چارچوب نظري و تحليلي مختص به همان حادثه هستيم و براي هر عملي نيازمند فهم شرايط نظري زمان و مکان آن عمل. در اين مورد به چند مسأله اساسي بايد توجه شود:
1-تا امروز هيچ حادثهي مشابهي در تاريخ نداريم. همهي اين رويدادها که در سطور بالا ذکر شد را در نظر آوريم، هيچکدام تکرار ديگري نيست. تنها شباهت ميان آنها به تعبير ديني شکست نهايي ستمگري است و نه هيچ چيز ديگر. شايد در کودتاي 28 مرداد هم بودهاند کساني که دنبال شباهتهاي آن با کودتاي رضاخان بودند و يا در انقلاب 1357 برخي بدنبال شباهت با قيام 1342 ميگشتهاند. اما هر حادثهاي ويژگيهاي خود را دارد.
2-وقتي يک ماجرا را با ماجرايي ديگر در تاريخ مشابه ميکنيم ساده سازي شده است. فرضاً وقتي امروز را با 28 مرداد معادلسازي کنيم ناخواسته بدنبال بازيگران مشابه آن حادثه خواهيم بود. اينکه مصدق کيست؟ زاهدي کجاست؟ شعبان بيمخ چه کسي است؟ نهضت مقاومت کجاست؟ تا اينجا لابد ممکن است جوابهايي هم پيدا شود. اما ناگهان ممکن است کسي بپرسد که بعد از 28 مرداد، مردم حتي يک روز در خيابان نبودند اما امروز به دو ماه نزديک شد حضور مردم. آنگاه مشخص خواهد شد که چنين معادلسازياي ساده کردن ماجرايي پيچيده است. همچنين وقتي يک حادثهي امروزي را با ماجرايي تاريخي که «فرجام» آن نيز مشخص است مشابه کنيم، لابد انتظار فرجامي مشابه براي امروز هم خواهيم داشت و اين ساده کردن ماجرايي پيچيده است که هيچ خبري از فرجام آن نداريم. بقيهي حوادث به ظاهر مشابه را هم در نظر آوريد و بعد تفاوتهاي بنيادي آنرا به راحتي کشف کنيد!
3-دو حادثه ممکن است از برخي جنبهها مشابه باشند و اين شباهت موجب ميشود که در همهي جنبهها- حتي اگر شباهتي نباشد- بدنبال معادلسازي برويم. فرضاً اگر روش تظاهرات جمعي امروز را که مشابه 1357 است در نظر آوريم، آنگاه ناخواسته بدنبال برساختن رهبري يگانهاي براي آن خواهيم بود که احتمالاً ممکن نخواهد بود.
4- از طرفي همانگونه که نيروهاي مردمي گاه بدنبال مشابهسازياند، نيروهاي ضدمردم هم بدنبال اين شباهتها خواهند بود و ميکوشند تا از تجربهي شکست تاريخي ديگران، خود بهره ببرند. بنابراين جز کشف مسيرهاي نو و شيوههاي منحصربفرد هر جنبش، چارهاي ديگر نيست.