براي فاطمه ستوده
ما شكست نميخوريمچند نوشته از خواهرم فاطمه خانم خواندم در فراق معشوقش و همراهش علي عزيز. نوشتههايي درخشان! نوشتههايي درخشان! چه لذتي است در خواندن اين نوشتهها. ما شكست نميخوريم. دوستداشتن ما را روئينتن كرده است. يادتان هست اين گفتهها؟ اندوهي كه از خواندن اين سطرهاي طلايي بر جانم ميريزد گرچه تحملكردني نيست اما زيبايي ستايش برانگيز آن رنج را كاهش ميدهد.
« زمین خیس خیس بود. علی دستش را گذاشت روی شانهام. مرا کشید نزدیک، که چرا دوری، بیا نزدیکتر. با لبخندی بر لب. یکی از برادران گفت: «نکن.» دیگری بهش گفت که این کار که مشکلی ندارد. راحت باشید. راحت بودیم.نشستیم توی ماشین. علی بوی عطری را میداد که قبل از حرکت زده بود به خودش. خونسرد و با همان لبخند. کنار هم نشستیم. دست هم را گرفتیم. گفتند توی راه با هم حرف نزنید. حرف را میخواستیم چه کار؟! گرمای دستش خودِ آرامش بود اصلا.»
و بعد « دیدمت امروز. همانی بودی که خیالت کرده بودم. همان تجسم رویای من. همان پیراهن و شلوار آبیرنگ. همان ریش انبوه. از پشت همان شیشهی سمج و مزاحم دیدمت. دستم را چسباندم به شیشه، خواستم ذرهذره نفس بکشم تو را، با شیارهای کف دستم سلولسلول ببوسمت، اصلا جرعهجرعه بنوشمت. خندیدی. »
خواهرم؛
ما شكست نميخوريم. و همين آن كيميايي است كه ستمگر را دسترسي به آن نيست. و چه ميفهمد كه چه ميگذرد در دل ما. او ميترسد و خشمگين است و ما دوستميداريم و آزاديم. ترس؟ ما شكست نميخوريم. دوستداشتن ما را روئينتن كرده است.