وقت و حوصله ندارم. می بخشید .اگر حوصله دارید این مطالب را ببینید.
رفسنجانی : سربسته بگويم؛باخطراتي مواجهيم،مراقب نباشيم آسيب ميبينيم
احمدينژاد: اكنون آغاز انقلاب سوم است
در جلسهي مجمع روحانيون مبارز؛ استعفاي مهدي كروبي از دبيركلي مورد قبول قرار نگرفت
این هم عکسی از جلسه
نامه جدید گنجي از زندان
آبروریزی در اولين سفر خارجی مقامات عالی کشور پس از انتخابات رياستجمهوری ولغو دیدار برلوسکونی با حداد
اداي احترام به خاتمي
سيد محمد خاتمي ؛ همچنان براي من و بسياري از ما عزيز است . من هيچگاه از او چيزي را که وعده نکرد انتظار نداشتم و حتي معتقد بودم که بسيار فراتر از آنچه گفته بود حرکت کرده است. مي خواستند که خاتمي همچون يکي از اعضاي اپوزيسيون باشد ليکن او رئيس جمهوري اسلامي ايران بود با همين قوانين مشخص. مي دانم که ياد او در تاريخ ما ماندني است و افسوس خواهند خورد آيندگان که چنين زحمات او را بر باد داديم و دولت او را به دولتي غير متعارف پيوند زديم. من بيش از آنکه خاتمي را در اين حادثه مقصر بدانم کساني را مقصر ميدانم که خيلي عجولانه منتظرند مسير يک تاريخ را يک شبه طي کنيم و هميشه اين شتاب بدون آگاهي فرصتهاي بزرگ را از ما ستانده است . در اين سالها و حتي در اين انتخابات اخير نيز ما مي خواستيم ضعفهايمان را خاتمي بپوشاند و مگر از يک تن چه کاري ساخته است؟ در روزهاي آينده و در آستانه خروج خاتمي از دولت باز هم در اينباره و البته جدي تر خواهم نوشت . امروز ديدم که او در مراسم گراميداشت محمد بهشتي در مسجد قباي تهران به چند نکته اشاره کرده است که تصور ميکنم براي ثبت در تاريخ گفته است.
اول اينکه تاکيد ميکند :« بزرگترين افتخار دولت من برخورد با قتلهاي زنجيره اي بود، هرچند ريشه آن خشكانيده نشد، ولي با آن برخورد شد.» اين نکته را فراموش نکنيد که خاتمي اعلام کرده است که ريشه قتلها خشکانده نشد. و ديگر آنکه او وعده کرده است که سرچشمه هاي پليد بداخلاقي ها در انتخابات اخير را در گزارشي نمايان خواهد کرد. او مي گويد:« به عنوان آخرين اداي عهد خود با ملت و خداي خود در مسووليتم، با آن سرچشمهاي كه موجوديت و اساس انقلاب ما و شخصيتهاي انقلاب و امنيت ما را به خطر مياندازد، گزارشي تنظيم ميشود و اميدوارم كه با آن برخورد شود، زيرا دوران مسئوليتم روبهپايان است.»
فرصت نوشتن ندارم. اين روزها درگير امتحانات پايان ترم هستم و شايد نتوانم مرتب بنويسم. پيشنهاد ميکنم اگر وقت کرديد اين لينکها را ببينيد:
تبريک انصار حزب الله به احمدي نژاد (نکته مهم اين تبريک آنجاست که نوشته با انتخاب احمدي نژاد طرح كودتاي خاورميانهاي آمريكا موسوم به انقلاب مخملي در نطفه خفه شد! اين حرف شما را ياد اين نوشته نمي اندازد؟)
وزارت اطلاعات جمهوري اسلامي ايران با شهردار شدن احمدي نژاد هم مخالفت داشت
ترکيب احتمالي کابينه احمدي نژاد
به هاشمي راي نميدهيم(تحليل انصار حزب الله از حضور هاشمي رفسنجاني در انتخابات چند ماه قبل از برگزاري آن)
اعتراض شديد همسر فرهاد به پخش آهنگهاي او از صداوسيما
شکست در کدام چارچوب ؟
آقاي محمد قوچاني مطلبي نوشته براي وبلاگ علي معظمي که به نظرم مطلب خوبي است. و درواقع يکي از مهمترين حرفهاي مکرر بخشي از اصلاح طلبان را مطرح ميکند.به همين دليل به نظرم رسيد که نبايد اين نوشته را بي پاسخ گذاشت . مهمترين محور حرف او هم اين است که ما بايد بپذيريم که شکست خورده ايم:« من معتقدم بزرگترين جرات و جسارت اذعان به شكست است نه حاشا كردن واقعيت.»
اما نفهميدم که منظور او از اين پذيرش شکست چيست. من هم فکر ميکنم شکست خورديم اما ظاهرا در اينکه از چه چيز شکست خورديم و در کدام چارچوب توافقي نيست. قوچاني کل انتخابات را به مرحله دوم آن تقليل داده است. من با او موافق نيستم که ما از راست تندرو در يک انتخابات رقابتي شکست خورده ايم. اتفاقا برعکس تصورم آن است که چون اين جريان افراطي در يک انتخابات رقابتي توان پيروزي نداشت دست بکار تغيير در شيوه رقابت شد و با تقلب و رويه غير قانوني فرد مورد نظر خود را از صندوقها بيرون کشيد. فراموش نکنيم که در مرحله اول به گفته صريح کروبي و هاشمي و حتي به گفته کمتر صريح خاتمي انتخاباتي آلوده برگزار شد و احمدي نژاد در چنين وضعيتي و با زور دگنک به دور دوم رفت. قوچاني اگر حتي به همين اخبار پيدا و اندک منتشر شده و نه اخبار پنهان و فراوان منتشر نشده هم توجه مي کرد چنين با قاطعيت نمي گفت که در يک بازي نسبتا رقابتي بايد توان «پذيرش شکست» را داشته باشيم. ترديدي نيست که بايد شجاعت پذيرش شکست را داشت. مگر در انتخابات رقابتي شوراي شهر دوم کسي چون و چرا کرده است؟ همه فعالان سياسي اصلاح طلب بدون استثنا پذيرفتند که در آن انتخابات شکست خورده اند. ليکن بعيد ميدانم که محمد آقاي قوچاني حذف شدن عليرضا رجايي را از مجلس ششم شکست بداند و مثلا کساني را که به آن معترض بودند شماتت کند که توان پذيرش شکست نداشته اند.آخر اينجا که ديگر شکست معني ندارد. حريف از قوانين بازي عدول کرده است و اگر کسي به جاي سرباز پياده با چند وزير شطرنج بازي کند خب معلوم است که حريفش شکست خواهد خورد. اما اينکه ديگرشکست در بازي شطرنج نخواهد بود. چون قوانين بازي شطرنج اجازه حضور چند وزير را در بازي نمي دهد. در اينجا ست که توصيف قوچاني به اينکه «اصلاح طلبان از دموکراسي شکست خوردند» نادرست به نظر ميرسد.عجيب است که اين سخن را تعداد زيادي از دوستان ما مي گويند. گويي اين هم بخشي از ژست دموکرات بودن است که در چنين موقعيتهايي بدون توجه به اينکه حريف چه تمهيداتي کرده و و در کدام چارچوب حرکت کرده و چه برسر انتخابات آمده است بپذيريم که شکست خورده ايم. بله با قوچاني از اين منظر موافقم که ما زورمان به بسيج و سپاه پاسداران نرسيده است و نبايد هم مي رسيد. اصولا انتخابات که يک رقابت نظامي نيست تا بگوييم ما در آن شکست خورديم. قوچاني ماجراي مرحله اول را فراموش کرده و فقط به مرحله دوم انتخابات مي پردازد. در حالي که اصولا اگر آنچنان که خاتمي کروبي و هاشمي گفته اند اين مرحله مخدوش باشد ( به هر دليل) اصولا مرحله دوم آن قابل بحث نخواهد بود. اوميگويد:« يك تخلف جدي رخ داده است و آن چيزي جز «بسيج» رايدهندگان به احمدينژاد نيست. اما اولاً نفس «بسيج» رايدهندگان ايرادي ندارد و اين ايراد ما بود كه نتوانستيم نيروهاي خود را بسيج كنيم ثانياً دخالت «بسيج» در انتخابات امري غيرقابل اثبات است گرچه قطعاً غيرواقعي نيست ولي اين 17 ميليون نفر فقط بسيجي نبودند كه اگر 17 ميليون بسيجي داشته باشيم بايد ايران را پادگان بناميم نه جمهوري» در اينجا باز هم محمد آقا انتخابات را به مرحله دوم تقليل ميدهد. جالب آنکه او خود تاکيد ميکند که اگر معين به مرحله دوم رفته بود او اکنون رئيس جمهور بود. يعني در واقع هر که با هالشمي رقابت ميکرد از آنجا که او شاخصترين سمبل حکومت بود پس رقيبش راي لازم را بدست مي آورد. بنا بر اين پيش از آنکه به مرحله دوم بپردازيم که تحليل آراي بدست آمده چندان پيچيده نيست بايد به تحليل آراي مرحله اول پرداخت که چگونه احمدي نژاد بعنوان نفر دوم بالا رفت. در اين مرحله است که آن سازماندهي معني ميابد .من نمي فهمم که چرا قوچاني معني بسيج کردن را صرفا به هماهنگي و يکساني آرا تقليل داده است. آيا مثلا اخبار متعدد و متواتري که از جابجايي صدها هزار شناسنامه در روزهاي قبل از انتخابات بگوش ميرسيد کافي نيست که بدانيم در بسيج راي دهندگان عوامل غيبي هم شريک شده اند و آرايي که به صندوق ريخته شده بيش از حق واقعي هماهنگ شده گان بوده است؟ قوچاني ميگويد اين ادعاها قابل اثبات نيست . خب بديهي است که قابل اثبات نباشد. آيا آن اراده قهاري که چنين کرده است تا جايي که حتي زور کروبي و هاشمي (استوانه هاي سابق جمهوري اسلامي) به آنها نمي رسد اجازه اثبات چنين چيزي ميدهد؟ آيا اصولا چون امکان اثبات چنين چيزي وجود ندارد ما بايد بپذيريم که در يک رقابت دموکراتيک شکست خورده ايم؟ با اين منطق ديگر امکان هيچگونه اعتراضي به آنچه مي بينيم اما اثبات نمي شود نخواهد ماند. فرضا ديگر چگونه ميتوان از حقوق پايمال شده زندانيان سياسي سخن گفت . خب آنرا هم در سيستم قضايي موجود نمي توانيم اثبات کنيم. به هر حال فکر ميکنم اتفاقا وظيفه ما روزنامه نگارها همين است که با وجود عدم امکان اثبات خيلي از اين اعمال غير قانوني نسبت به پيگيري آنها حساس باشيم . و اين نشانه دموکرات بودن ما نيست که حريف هرچه کرد و با هرعمل غير قانوني و نادرستي که موفق شد برنامه اش را پيش ببرد ما هم به آن تن دهيم. ممکن است محمد عزيز بگويد فرضا اين را هم پذيرفتيم چه ميتوان کرد. عرض من اين است که بگذار حداقل در تاريخ بماند که ما کودتاي صورت گرفته را مشروعيت نداديم.
سال گذشته سرمقاله اي نوشته بودم براي نشريه اي که براي جنبش دانشجويي منتشر ميکرديم. نامش نداي اصلاحات بود و البته نام آن را ما انتخاب نکرده بوديم! اين نشريه بيش از دو شماره منتشر نشد و به لطف وزارت ارشاد لغو امتياز گرديد.هنوز هم به چيز هايي که در آن سرمقاله نوشتم معتقدم و چون در نوشته قبلي ذکري از آن کرده بودم دوباره نقلش مي کنم :
پرسشهايي براي جنبش دانشجويي ايران
جنبش دانشجويي چه چيزي ميتواند باشد بجز يك جنبش اعتراضي؟ «اعتراض» به آنچه هست، هر چه ميخواهد باشد و كوشيدن براي كشف چشماندازهاي متفاوت، حداقل انتظاري است كه از جنبش وجود دارد. جز اين باشد جنبشي وجود نخواهد داشت. آنچه به جنبش دانشجويي معنا ميدهد و حتي فراتر از اين، آنچه همان جنبش دانشجويي است، اعتراض است. حتي با وجود بحران نظريه در جنبش و يا عدم فراگيري و گستردگي كمي آن، ميتوان از جنبش سخن گفت، ليكن بدون «اعتراض» ديگر چيزي باقي نخواهد ماند. هويت ما، هويت اعتراضي است. « اين هماني» در اينجاست كه كاملاً معني مييابد و جنبش دقيقاً از زماني دوباره سربرآورد كه به هويت اعتراضي دانشجويان آويخت.
وقتي پس از پيروزي انقلاب ايران در سال 57، جنبش دانشجويي ماهيت اعتراضي خود را فرو گذاشت و خصوصاً بعد از فاجعه تعطيلي دو ساله دانشگاه در ايران و يكدستي و تك صدايي دانشگاه، آن هم در راستاي پوزيسيون، جنبش دانشجويي ناپديد شد. نه اينكه جنبش در خدمت پوزيسيون درآمد، بلكه اصولاً آنچه در خدمت پوزيسيون باشد، جنبشدانشجويي نيست و جنبش فرو مرد.
برآمدن دوباره جنبش كه از بازگشت موضع اعتراض به دانشگاه آغاز شد، ضعفهاي تاريخي آنرا دوباره به ميان كشيده است. بيآنكه جسارت ارائه راهكار يا حتي نقدي كامل به جنبش را داشته باشيم، در اين نوشته خواهيم كوشيد تا برخي ابعاد بحران در جنبش نوآمده را بكاويم.
الف- ماهيت «اعتراضي» جنبش دانشجويي، صرفاً در حوزه سياست و نقد ساختار سياسي خلاصه نميشود. اعتراض, به همه ابعاد ساختار حاكم و حوزه عمومي است. اعتراض, به هر آنچه كه هست. اين «نقد همه جانبه» نه تنها منجر به ارتقاي وضعيت مستقر ميگردد و حتي نگراني ساخت قدرت را نه تنها در حوزه سياست كه در حوزه عمومي برميانگيزد، بلكه معطوف به ساختارهاي اجتماعي و دروني جامعه ايران نيز خواهد شد. ليكن پارادوكس ما از آنجا آغاز ميشود كه چگونه جنبشي كه خود برآمده از همين ساختار است و حتي خود جزيي از همين پوزيسيون محسوب ميشود، خواهد توانست نقش اپوزيسيوني برعهده گيرد. ژان فرانسوا ليوتار، فيلسوف متاثر از جنبش 1968، اين پارادوكس را در جنبش68 فرانسه نيز مييابد و مينويسد: «فعالان جنبش كوشيده بودند چيز «ديگري» برقرار كنند، به تصور خودشان بديلي براي كل زندگي بيگانه شده، اما عناصر اين آيندهي تازه از كجا ميآمد؟ آيا آنها پيشفرضهاي در ذهن جا افتاده و آلوده به جهان قديم يا شريك در آنها بودند؟ فعالان جنبش تا چه اندازه اصلاح طلب ريشهاي و مخالف با وضع موجود مينمودند، در حالي كه در عين حال جزئي از آن چيزي بودند كه با آن مبارزه ميكردند؟». ]فلسفه اروپايي در عصر نو-جني تايشمن و گراهام وايت- ترجمه محمد سعيد حنايي كاشاني-نشر مركز- چاپ اول- ص355[
بايد پذيرفت كه حتي بزرگترين اعتراضها و سختترين انتقادها از همان زير بناي ساختارهاي كهن برميآيند. گريزي از آن نيست. اينچنين به سادگي كه برخي نويسندگان سالهاي اخير همه پديدهها را به دو حوزه «سنت» و «مدرنيسم» حواله ميكنند و از ديدگاه آنان هر چيزي يا سنتي است يا مدرن و اگر سنتي بود پس با مدرن سازگار نيست و بالعكس، نميتوان پديدههاي پيچيده اجتماعي و تحولات ساختارهاي سنگين را تحليل كرد. اين تفكيك، ساده سازي مفرط تحولات تاريخي است. «سنت و مدرنيسم» آيا دو ساحت كاملاً منفك شده تاريخي و عينياند و هيچ عنصر مشتركي در آن ميانه يافت نميشود؟ آيا «مدرنيسم» باز توليد ساختارهاي كهن و بازگشت سلطه و قدرت در لباس جديد نيست؟ جستجوي پاسخ اين پرسشها البته نيازمند تامل و كاوش محققانه است.
پرسش ما پا برجاست. چگونه يك جنبش اجتماعي - از جمله جنبش دانشجويي- ميتواند به نقد همه جانبه ساختار حاكم بپردازد، در حالي كه به هر حال يك پاي آن در همان ساختار كهنه است؟
بيآنكه در انديشه پاسخ نهايي به اين پرسش اساسي باشيم صرفاً پيشنهادي تاكتيكي را ميتوان طرح كرد. جنبش دانشجويي، نقد همه جانبه را ميتواند از خويشتن آغاز كند و البته نه به آن معنا كه نقد در حوزه عمومي را رها كند.
ب- استراتژي جنبش دانشجويي، در نيم قرن اخير پس از تاسيس دانشگاه، پيگيري خواست ملي بوده است. با توجه به وضعيت خاص ايران استبداد زده، شايد اين پديده را نتوان خرده گرفت. جنبش دانشجويي حتي گاه كل مسئوليت جنبش اجتماعي را نيز بدوش گرفته است - در سالهاي اخير چنين پديدهاي كاملاً مشهود بود- ليكن دليلي ندارد كه تاكتيكهاي جنبش نيز معطوف به خواستهاي كلان ملي شود. چرا كه در اين صورت هيچ خواست خرد و محدود و قابل دسترسي براي برنامهريزي كوتاه مدت در رسيدن به آن, وجود نخواهد داشت و جنبش به دليل عدم دستيابي به خواستها، خواهد فسرد. اين همان ضعفي است كه جنبش اصلاح طلبي را نيز در برگرفت و به چنين سرنوشتي دچار شد. تعريف تاكتيك مناسب براي جنبش از ضرورت فراگيري و سازماندهي آن نيز برميآيد. فرضاً چنانچه جنبش خواستار استقلال دانشگاه از ساخت قدرت باشد، به اين معني كه تمام مسئولان و مديران و روساي دانشگاهها به صورت انتخابي از پايين و توسط دانشجويان و اعضاي هيات علمي دانشگاه انتخاب شوند و نه اينكه منصوب وزارتخانه باشند، نتايج فراگيري و سازماندهي نيز در پي دارد. اول اينكه اين خواسته تاكتيكي كاملاً محدود است و امكان دستيابي كوتاه مدت به آن وجود دارد، دوم اينكه خواستن استقلال دانشگاه چون رويارويي مستقيم با قدرت حاكم نيست، برخورد و سركوب شديدي را به دنبال ندارد و به همين دليل امكان فراگيري و گستردگي آن در بين دانشجويان بيشتر خواهد شد. ميدانيم كه در جمع ميليوني دانشجويان ايران –كه با احتساب همه دانشجويان دانشگاههاي دولتي و خصوصي بيش از هفت ميليون نفر خواهد بود- دغدغههاي صنفي كه پيگيري آن هزينه كمتري نيز به دنبال دارد، امكان گسترش كمي بيشتري دارد. به اين ترتيب بدنه جنبش دانشجويي بزرگتر خواهد شد. ديگر آنكه با بزرگتر شدن بدنه جنبش و دورتر شدن از امكان سركوب، فرصت سازماندهي نيز بدست خواهد آمد. اين سازماندهي در تحركات بعدي جنبش كاملاً كارساز خواهد شد.
خواستهاي صنفي ديگري نيز ميتوان برشمرد كه چنين خواصي به دنبال آورد. فرضاً اعتراض به وضعيت روابط داخلي دانشگاه، از جمله استادان و دانشجويان يا مسئولان با استادان و يا حتي روابط دختران و پسران دانشجو و يا اعتراض به وضعيت نامطلوب سرفصلهاي درسي و اجبار دانشجويان به گذراندن برخي دروس نامربوط به حوزه تخصصي كه وقت و سرمايه دانشجويان را به باد ميدهد و حتي اعتراض به وضعيت رفاهي دانشجويان - مثل خوابگاه و غذاي سلف سرويس- همه به نوعي تاكتيك ملموس و قابل دسترس جنبش ميتواند باشد. ترديدي نيست كه هيچ يك از اين جنبههاي اعتراضي حقير نيست و نبايد از آن دوري گزيد. بايد دوباره تاكيد كرد كه اين تاكتيكها به معني رها كردن استراتژي ملي نيست.
ج- پس از مشخص شدن تاكتيكهاي جنبش، گام بعد مشخص كردن روشهاي اعتراض است. تاكنون محافل دانشجويي با صدور بيانيه يا برگزاري تريبون آزاد و در نهايت تجمع دانشجويي، اعتراض خود را بيان كردهاند.ليكن جز اين، جنبش از روشهاي اعتراضي ديگري نيز ميتواند استفاده كند. يافتن اين روشهاي نو يكي از ضرورتهاي جنبش است .فرضا در تمامي اين سالها، جنبش دانشجويي توان سازماندهي يك اعتصاب سراسري را نداشته است. شايد يكي از دلايل آن همان فراگير نبودن و فقدان يك تشكل يا اتحاديه صنفي است كه اين اعتصاب را سازماندهي كند. ليكن يكي ديگر از دلايل آن نيز ميتواند بيتوجهي جنبش به اشكال گوناگون اعتراض باشد. حتي يكبار گروهي از دانشجويان نتوانستهاند تجمعي در سكوت برگزار كنند و اين تجمع و تحصن را فرضاً تا يك ماه ادامه دهند. حركتهاي مسالمت آميز اعتراضي ليكن پردوام و با تداوم, تيزي انتقادي شديدتري نسبت به يك جمع شدن چند ساعته و شنيدن سخنرانيهاي تند دارد. جنبش بيش از آنكه نيازمند ليدرهاي سخنران باشد، محتاج بزرگ شدن بدنه است و تحصنهاي آرام و كوشش براي گسترش آن بصورت اعتراضي تاثير بسياري در اين مساله خواهد داشت. وقتي گروهي از دانشجويان فعال بصورت آرام و نامحدود در دانشگاه فرضا فقط بنشينند، آرام آرام دانشجويان ديگر نيز به آنها خواهند پيوست. اين دانشجويان معترض، البته خواستهاي تاكتيكي نيز خواهند داشت. برخي روشهاي ديگر اعتراض را نيز جنبش دانشجويي در گذشته تجربه كرده است. نمونه عيني اين پديده, دستفروشي خياباني دانشجويان پيش از پيروزي انقلاب است. بيكاران سياسي جوان و دانشجو با ايجاد بساط كتاب فروشي يا ارائه نوارهاي سخنراني در مقابل دانشگاه تهران، پارك لاله، پارك ملت و خيابانهاي كارگر و بولواركشاورز علاوه بر كوششهاي فرهنگي و سياسي, براي بدست آوردن هزينه تحصيلي خود نيز اقدام ميكردند. آنان حتي دست به تاسيس انجمن كتاب فروشان خياباني نيز زدند. بخشي از ادبيات داستاني آستانه انقلاب ايران مربوط به همين روشهاي اعتراض است. ]بنگريد به سياستهاي خياباني- آصف بيات- ترجمه اسدالله نبوي چاشمي- شيرازه-ص246[. با اين همه اين روشهاي اعتراض نبايد جنبش را صرفاً به جنبشي خياباني تبديل كند.
د- جنبش دانشجويي ايران،امروز بيش از آن كه كنشگر باشد، جنبش واكنشي است. همه نقاط عطف جنبش در سالهاي گذسته، نه از تحرك و ابتكار عمل دانشجويان، بلكه صرفاً به دليل هجوم به آن شكل گرفته است. ماجراي 18 تير ماه 1378 كه دانشجويان در اعتراض به بسته شدن يك روزنامه نه چندان آزاد حكومتي – وابسته به بخشي از حكومت- تجمع كردند و آن فاجعه بزرگ بوجود آمد، نقطه عطف تكوين جنبش دانشجويي نو شده است. ليكن اين نقطه عطف در زمان هجوم به آن بوجود آمده است. آيا اگر اين هجوم صورت نميگرفت، آن نقطه عطف هم بدست ميآمد؟ ماجراي صدور حكم اعدام براي دكتر هاشم آقاجري نيز از همين مايه است. حتي سركوب گسترده جنبش در تابستان گذشته نيز خود منجر به ظهور ايدههاي نو در جنبش شده است كه آنهم واكنشي ديگر است. آيا جنبش دانشجويي نيازمند آن نيست كه براي پيشروي، خود ابتكار عمل را در دست بگيرد؟ جنبش براي چنين تحركي نيازمند بازنگري در شعارها و سازمانهاي دانشجويي است. در سالهاي اخير، شعار «آزادي»، به عنوان شعار راهبردي جريانهاي معترض دانشجويي مطرح شده است. ليكن شعار «برابري» چيزي نيست كه بتوان به سادگي از آن چشم پوشيد. اگر جنبش دانشجويي نه به عنوان يك تفرعن روشنفكرانه، بلكه به عنوان يك مسئوليت اجتماعي، بار اعتراض به وضعيت مستقر را بر دوش گرفته است, و يا حتي اگر اين تعبير «مسئوليت اجتماعي» را نپسنديم و بگوئيم كه جنبش به دليل ماهيت اعتراضياش و اينكه بودن و حس زيستن را از اعتراض ميگيرد، به ناچار بايد بپذيريم كه اعتراض معطوف به نابرابريهاي فاجعه آميز اجتماع ايران نيز بايد باشد. اينكه برخي قدرتمندان براي زينت سخنان خود از عدالت سخن ميگويند، نبايد جنبش را به «واكنش» منفي در برابر آن بكشاند. شعار «برابري» متعلق به جنبش اعتراضي دانشجويان است و برخلاف توهمي كه برخي صاحبان قدرت دارند،جدي شدن اين شعار تيزي اعتراض آميز بيشتري نسبت به جايگاه آنان خواهد داشت. «برابري» اما صرفاً در محدوده اقتصادي تعريف نخواهد شد. خواست برابري در همه حوزههاي انساني بسط خواهد يافت كه از جمله آنها برابري در توزيع معرفت و همچنين حقوق نيز خواهد بود. به اين ترتيب جنبش دانشجويي -با شعار برابري و آزادي- هم با طبقه متوسط همراهي خواهد كرد و هم به طبقه فرودست اجتماع ايران و جنبش تهيدستان نزديك خواهد شد. پيوند با جنبش زنان نيز از ديگر دستاوردهاي آن است. پرسش اينجاست كه چرا جنبش دانشجويي تاكنون حتي يكبار در حمايت از حقوق صنفي كارگران يا زنان تجمع يا تحصني ترتيب نداده است؟ آيا فاجعه شهر بابك و كشتار كارگران معترض و به تنگ آمده از فقر، نميبايد مورد حمايت قاطع جنبش دانشجويي باشد؟
هـ - و بالاخره آنكه جنبش دانشجويي نيازمند سازماندهي جديد است. درباره گروههاي شبه دانشجويي وابسته, كه كارشان باز توليد ايدئولوژي مسلط است, سخن نگوئيم. اما حتي طيف پيشرو دفتر تحكيم وحدت - اتحاديه انجمنهاي اسلامي دانشجويان سراسر كشور- نيز توان سازماندهي بدنه دانشجويي را ندارد.دفتر تحكيم, ظرفيت سخنگويي كل جنبش را هيچگاه نخواهد يافت. اين ناتواني هم در ساختار تشكيلاتي آن است –چرا كه صرفاً اتحاديهاي از انجمنهاي اسلامي است و بسياري از دانشگاههاي دولتي و خصوصي و حتي فعالان مستقل دانشجويي از آن بركنار ماندهاند- و هم در ساختار اساسنامهاي آن است كه آن را نه به عنوان اتحاديهاي براي جنبش معترض دانشجويي، بلكه مركزي براي جمع شدن نمايندگان دانشجويي حكومت تعريف كرده است. از طرفي بنيان ايدئولوژيك آن نيز اكنون ديگر پاسخگوي بدنه ايدئولوژي گريز دانشگاه نيست. دانشجويان پيشرو حاضر در تحكيم وحدت چارهاي جز بازانديشي و بازنگري در اين مقوله را ندارند.
گرچه در سالهاي اخير، پيشنهادهاي جايگزين زيادي براي دفتر تحكيم مطرح شده ليكن هيچكدام از آنها به مرحله آزمون عملي در نيامده است. زمان به سود جنبش دانشجويي نيست. چنانچه فضاي عمومي بسته شود، فرصت سازماندهي نهايي كاملاً از دست خواهد رفت، و شايد اكنون نيز از دست رفته باشد. بايد عجله كرد. دوستان ما چه ميكنند؟ تصميم نهايي بايد در زماني مناسب گرفته شود كه امكان اجراي آن نيز وجود داشته باشد. تشكيل يك مركز سازماندهي مستقل - مستقل از ساختار قدرت حاكم و نه مستقل از بدنه اجتماعي و نخبگان سياسي- ضرورتي عيني است و زمان زيادي براي عملي كردن آن باقي نمانده است. اين عدم سازماندهي در بحران اخير ايران كه با تحصن نمايندگان آغاز شد كاملاً به چشم آمد. سكوت اوليه جنبش مورد نقد نيست، ليكن عدم تحرك آن پس از ضربه نهايي به تحصن نمايندگان قابل تامل است. قرار نيست جنبش دانشجويي براي تقويت يك حركت اعتراضي كه نتيجهاش تقويت بنيان استراتژيك جنبش است، گروكشي شخصي كند. اينكه چه كساني تحصن كردند و چرا پيش از آن نكردند، همه ميدانيم و منتقديم. ليكن عمل هماهنگ براي پيشروي، ارتباطي به نقدهاي فردي ما ندارد. اما جنبش پس از ضربه نهايي چه كرد؟ به اين ترتيب بيش از گذشته, بوجود آمدن يك كنفدراسيون يا پارلمان دانشجويي - به هر نامي كه بخوانيمش- احساس ميشود. بيش از اين نبايد وقت كشي كرد.
آقاي معين شعر قشنگي گذاشته در وبلاگش که اينجا نقل ميکنم:
عجب آواز خوشي
گوشها منتظر بانگ جرسهاي مناند
كوچهها منتظر بانگ قدمهاي تو اند
تو از اين برف فرو آمده دلگير مشو
تو از اين وادي سرمازده نوميد مباش
«دي» زماني دارد
و زمستان اجلش نزديك است
من صداي نفس باغچه را ميشنوم
و صداي قدم گل را در يك قدمي
و صداي گذر گرده گل را در بستر باد
و صداي سفر و هجرت دريا را در هودج ابر
و صداي شعف فاخته را در باران
و صداي اثر باران را بر قوس و قزح
و صداهايي
نمناك
و مرموز
و سبز
عجب آواز خوشي در راه است.
اگر حوصله کرديد اين لينکها را هم ببينيد:
انصار حزب الله نوشت:فان حزب الله هم الغالبون
خريد و فروش 50 هزار توماني هاي کروبي(کروبي تبليغي در شهرستانها پخش کرده بود که تصوير تراول پنجاه هزار توماني روي آن بود. مردم ساده دل هم تصور کرده اند که واقعا چک پول است.اين هم از سرانجام انقلاب ايران )
يادداشت آقاي مهاجراني و خانمش جميله کديور
اين عکس تاريخي را از شمارش آرا ببينيد. چه کسي ميگفت که حقوق زنان رعايت نميشود.من که نمي دانم خانمها چرا اعتراض دارند. از اين بيشتر ديگر چه مي خواهيد؟!
پيام هاشمي رفسنجاني
پيام سيد محمد خاتمي