قرباني راستگرايان براي رد صلاحيت رفورميستها
شايعاتي درباره ردصلاحيت گسترده كانديداهاي اصلاح طلب رياست جمهوري منتشر شده و گفته مي شود در كنار اين افراد چند نفري هم مثل قاليباف يا احمدي نژاد رد صلاحيت خواهند شد تا مثلا بيطرفي شوراي نگهبان معلوم شود! از ايم افراد به عنوان قرباني اصولگرايي نام مي برند. ياد توقيف مطبوعات افتادم كه يك نشريه تنرو راست افراطي هم در كنار آنها توقيف شد تا نگويند قوه قضائيه بي طرف نيست!درباره عكس العملهاي اصلاح طلبان دراينباره به روزنامه اقبال امروز مراجعه كنيد
تجمع صنفي
انجمن صنفي هم تجمعي در دفاع از حقوق رونامه نگاران و همچنين اعتراض به وضعيت گنجي گذاشته كه ساعت دو بعد از ظهر فردا است. امروز هم شمس با بعضي روزنامه نگاران جلوي مجلس تحصن مي كند.
گنجي اعتصاب غذا كرد
اكبر گنجي عزيز همچنان در زندان است .از زندان گنجي بيش از 1800 روز مي گذرد. هر روز كه به ياد او مي افتم شرمم مي آيد از قدرتي كه چنين فسادآور است! يادتان هست كه گنجي در دادگاه تجديد نظر تبرئه شد؟ علي بخشي قاضي او - كه زماني در روزنامه رسالت مقاله مي نوشت – تنها شش ماه از حكم گنجي را تاييد كرده بود. اما هم گنجي با تجديد نظر در تجديد نظر در زندان ماند و هم قاضي تجديد نظرش بازنشسته شد. آخرين بار او را در مراسم ياسر عرفات در حسينيه ارشاد ديدم . همچنان موقع حرف زدن مي خنديد
اي عجب دلتان بنگرفت و نشد جانتان ملول؟/زين هواهاي عفن زين آبهاي ناگوار
گنجي در بيانيه اي و در اعترا ض به محدوديتهايي كه برايش اعمال شده اعتصاب غذا كرده است. اينجا تصوير كتاب دفاعيات او را آورده ام.متاسفانه زماني كه گنجي به دادگاه رفت نشريات آزاد وجود نداشتند و دفاعياتش بطور كامل منعكس نشد. اگر فرصتي باشد انشاء الله اين دفاعيات شجاعانه را در اينجا منتشر خواهم كرد

تصوير اسطوره

اخيرا مجموعه جديدي از عكسهاي علي شريعتي منتشر شده است كه وجوه ناديده اي از زندگي «معلم» را نمايان مي كند.اگر شما هم مثل ابراهيم نبوي همه «بدكرداريها»ي ما را به مطالعه آثار او مربوط نميدانيد پيشنهاد ميكنم اين مجموعه را ببينيد
به ياد شهيد كوي
دادگاه رسيدگي به قتل شهيد عزت ابراهيم نژاد با گذشت شش سال از ماجراي كوي دانشگاه تشكيل شد.وكيل خانواده ابراهيم نژاد خبر داده است كه در دادگاه از آنان خواسته شد كه قاتل را معرفي كنند! « اما از آنجا كه كسي در آن زمان در محل حضور نداشته است و قادر به معرفي قاتل نيستيم، بنابراين كار را به دادگاه واگذار كرديم»
و يادمان نرفته است كه عزت ابراهيم نژاد عزيز چرا كشته شد و ما خونخواه او بوديم. يادمان نرفته است كه هجوم به دانشگاه پس از آن انجام شد كه دانشگاه در حال فاصله گرفتن از قدرت حاكم و نقد بي رحمانه و بي پرده آن بود. يادمان نرفته است كه پيش از اين فاجعه برخي نظاميان بلند پايه به اينكه از دانشگاه فرياد «مرگ بر استبداد» بلند شده است، معترض بودند. يادمان نرفته است كه كوي دانشگاه هزينه پيگيري قتلهاي سياسي پائيز سال هفتاد و هفت و پافشاري دانشجويان و مطبوعات در برملا شدن چهره آمران اين قتلها بود.
و يادمان نمي رود كه عزت ابراهيم نژاد عزيز چرا كشته شد و ما همواره خونخواه او خواهيم بود.
تصاوير زير از صفحه اول روزنامه همشهري در تاريخ 19 تير 1378 است كه عزت ابراهيم نژاد را در ميان دانشجويان معترض نشان مي دهد. يادش همواره گرامي

درباره يك مناظره
- تاج زاده مدتي پس از انتشار يادداشت خشايار ديهيمي در روزنامه شرق پاسخ آن را داده است.نوشته تاج زاده نكاتي دارد كه بد نيست به آن اشاره شود. تاج زاده نوشته است:« به نظر من اگر آقاي خاتمي با گفتمان «جامعه مدني» وارد رقابت هاي انتخاباتي دور هفتم رياست جمهوري نمي شد، جنبش دموكراسي خواهي خلق نمي شد. به عبارت ديگر بهره برداري از فرصت ويژه «انتخابات» و «طرح به موقع شعارها» توسط خاتمي كه در آن زمان چهره اي حكومتي محسوب نمي شد و قبلاً سه بار استعفا داده بود، جنبش ساز شد.»
سخن عجيبي است . اينكه جنبش دموكراسي خواهي به دليل استفاده خاتمي از شرايط انتخابات بوجود آمد همانقدر غيرواقع بينانه است كه تصور كنيم خارج ماندن روشنفكران شبه اپوزيسيون از دايره حكومت منجر به افول اين جنبش شده است. آقاي تاج زاده لابد توجه دارد كه تولد يك گفتمان اجتماعي تنها با يك «اتفاق»سياسي ممكن نيست بلكه اين «اتفاق» تنها مي تواند به زايش آن كمك كند. در يك روند تاريخي همه عوامل انساني بايد لحاظ شوند. به همين دليل بايد به ايشان يادآوري كرد كه نمايندگان گفتمان جديد نه در ميان جبهه مشاركت و سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي ؛ بلكه در ميان همان اپوزيسيون خارج از ساخت سياسي حاكم شناخته شدند.اينكه در همان اولين سالهاي دولت خاتمي از دانشگاه صداي درود بر مصدق بگوش مي رسيد و اينكه در آن سالها ناگهان نام بازرگان به عنوان سمبل اصلاح طلبي و دموكراسي خواهي مطرح شد دقيقا به اين دليل بود كه جنبش دموكراسي خواهي از دور زماني قبلتر در حال خلق شدن بود.
نكته دوم در سخن آقاي تاج زاده آنجاست كه خاتمي را چهره اي غير حكومتي مي داند. اگر خاتمي كه يازده سال وزير ارشاد بود و در آن زمان عضويت شوراي انقلاب فرهنگي را داشت درون حكومت نباشد پس چه كسي حكومتي است؟ نكند آقاي تاج زاده تصور مي كنند كه ايشان و دوستانشان امروز ديگر حكومتي نيستند چرا كه مدتي است از مجلس و دولت خارج شده اند؟ اگر چنين است ابتدا بايد درباره حكومتي و غير حكومتي تفاهم شود. اين نكته هم لازم به تذكر است كه حكومتي بودن يا نبودن به خودي خود فضيلت يا رذيلتي نيست. مگر نه اينكه محمد مصدق تا پيش از كودتاي 28 مرداد همواره درون حكومت بود؟ البته تاج زاده سخنان قابل تأمل زيادي هم زده است.
- مدتي قبل از پاسخ تاج زاده ؛خشايار ديهيمي ، در مقاله اي با عنوان «بي پرده با اصلاح طلبان» به نقد كارنامه اصلاح طلبان درون حاكميت پرداخته بود. نوشته ايشان در كمال شگفتي، كل ناكامي جنبش اصلاحات را به كنار ماندن نيروهاي روشنفكرغيرخودي از ساختار سياسي تقليل داده بود.با اينهمه به نظر مي رسد كه اين افول و فسردگي سريع جنبش اصلاحات، با وارد شدن چند تن از نيروهاي خارج از حاكميت به آن قابل حل نبود. مشكل جنبش، صرفا ورود يا خروج نيروهاي اپوزيسيون به آن نيست؛ چنانچه بعيد است اگر مردم بدانند كه فرضا دكترحسين بشيريه بالاخره در دوره اصلاحات رسما به عضويت هيأت علمي دانشگاه تهران درآمد و يا حضرت مهندس عزت الله سحابي عضو شوراي پژوهشي موسسه عالي پژوهش تأمين اجتماعي بود و حتي طرح نظام جامع رفاه وتأمين اجتماعي زير نظر ايشان و ديگراني چون دكتر فريبرز رئيس دانا و دكترهرمز همايون پور و... نوشته شد؛ تفاوت مهمي در نگاهشان به كل جنبش بوجود آيد. البته نبايد اين نكته را ناديده گرفت كه حفظ دايره بسته مديران در اين دوره حداقل منجر به كاهش چشمگير اعتماد و علاقه دانشگاهيان و روشنفكران و چهره هاي مستقل سياسي شد و تا حدي به جامعه ايران هم منتقل گرديد ، ليكن باور نمي كنم كه افول جنبش، تنها ارتباطي اساسي با اين يك نكته داشته باشد.چيزي مهمتر و اساسي تر اتفاق افتاد كه حتي در صورت حضور اين چهره ها نيز امكان جلوگيري از افول جنبش وجود نداشت. بخشي از اين ادعا در مقاله «ضرورت نقد دهه شصت» مطرح شده است. حتي بايد به آقاي ديهيمي عرض كرد كه عدم حضور اپوزيسيون در ساخت قدرت را به فال نيك بگيريم، چراكه حداقل امكان پرورش نيروي آلترناتيو از بين نرفته است و آنها توانسته اند به گروه مرجع بخش قابل توجهي از طبقه متوسط ايران تبديل شوند. اگر فرض كنيد نيروهاي ملي مذهبي و يا غير مذهبي، امكان ورود به ساخت سياسي را مي يافتند، آيا امكان اينكه آبروي «همه با هم» برباد رود وجود نداشت؟ اين سخن اما به معني توجيه بسته ماندن دايره مديريت نيست.چه بسا حضور اپوزيسيون امكان تداوم مقطعي جنبش را فراهم مي كرد. ( همانند فرصتي كه با قهر مردم در انتخابات شوراها از دست رفت) ليكن سخن اينجاست كه با توجه به ظرفيت اصلاح پذيري ساختار سياسي موجود، ورود اپوزيسيون در گام اول رفورم، چندان فايده اي نمي توانست داشته باشد.
از سوي ديگر بقول تاج زاده نيروهاي اپوزيسيون هم در اين ماجرا كم دخيل نبوده اند.بايد اين انتقاد را نيز به آنها وارد كرد كه در اين سالها كاري جز صدور اعلاميه نكردند.آيا اين مسأله تلخي نيست كه در بين استادان دانشگاه هنوز نهادي صنفي، حداقل همانند انجمن صنفي روزنامه نگاران؛ تشكيل نشده است؟ و يا دانشجويان كه روز به روز راديكالتر شده و حتي بخشي از آنان به رئيس جمهور «پشت» كردند ، آيا توانستند مجموعه اي مستقل از ساخت قدرت ، در بدنه دانشگاه تشكيل دهند؟آيا حداقل يك خواسته صنفي قابل حصول در دانشگاه را پيگيري كردند؟ چنانچه در طول اين هشت سال - كه دوره كوتاهي هم نيست- چنين نهادهايي تشكيل شده بود آيا خشايار ديهيمي و دوستانش و ديگر نيروهاي اجتماعي و سياسي ايران نمي توانستند اصلاح طلبان را مجبور به پذيرش گروهي از چهره هاي مستقل در سطوح بالاي مديريتي كنند و فرضا حداقل رياست دانشگاهها را بدست گيرند؟
اين مقاله را همانطور كه قبلا گفتم براي روزنت فرستاده بودم كه امروز منتشر شده است.در اينجا توضيح داده ام كه از نظر من افول جنبش اصلاحات به دليل كور شدن سرچشمه هاي آگاهي است و بايد دوباره اين سرچشمه ها را با نقد دهه شصت باز كرد.اگر خداوند ياري كند در آينده در همين جا گوشه اي از آن نقدها را خواهم نوشت.متن منتشر شده در روزنت را اينجا بخوانيد.
در ضرورت نقد دهه شصت
هگل در بحث از تاريخ، سخن از تحقق روح در تاريخ مي راند. از ديدگاه او گوهر روح ، آزادي است و تاريخ نيز داستان كوشش هاي روح براي دانستن و آگاهي بر اين مفهوم است.آنگاه ، هگل از روح متجلي در تاريخ هر قومي سخن مي گويد و اينكه همه شئونات اقوام، همچون دين ودانش و هنر ؛ مظاهري از تكامل روح حاكم بر اين قوم اند.او سپس به تكامل روح حاكم بر هر قوم و آنگاه انتقال به روحي ديگر در انتهاي هر تمدن اشاره كرده و مي گويد : « هر قوم از درون پرورش مي يابد و بتدريج رو به كمال مي گذارد و سرانجام سر در تباهي مي نهد»(1) ليكن باز از اين تباهي سربرمي آورد و روحي جديد بر آن حاكم مي شود و اين سير شگفت انگيز ادامه مي يابد تا آگاهي روح از آزادي و تحقق اين آزادي بدست آيد.اهميت «آگاهي» در اين تكامل تاريخي نكته اي است كه بارها هگل بر آن تكيه مي كند. حتي كارل ياسپرس كه در موضعي متفاوت از هگل نشسته است نيز آنگاه كه از چيرگي بر تاريخ سخن مي راند ، به مقوله ناآگاهي اشاره ميكند و آنگاه اهميت «ناآگاه» را در اين مي داند كه آدمي را به آگاهي نيرومندتري مي رساند.(2)اگرچه سخن هگل از نگاه برفراز تاريخ سرچشمه مي گيرد و ياسپرس تنها به دنبال چيرگي بر تاريخ و خروج از چنبره قدرتمند زمان است ، ليكن در هر دوي اين نگرشها مي توان جايگاه «آگاهي» را فاخرترين جايگاه دانست.
از اين مقدمه كه درباب آزادي و آگاهي آمد ، خواهيم كوشيد كه نقبي به پديده جنبش اصلاح طلبانه ايران بزنيم. اگر آنچنان كه هگل مي گويد بپذيريم كه هر دوره اي از تاريخ را «روحي» است كه حاكم برآن است در ابتدا بايد در جستجوي روح حاكم بر جنبش رفورم ايران برآييم.شايد بر اين امر همه متفق القول باشيم كه گفتمان مسلط تحولات اخير ايران ، پيگيري پروژه دموكراتيزاسيئن بوده است.آنچه در اين سالها ، نسبت به دوره پيشين- از كودتاي 28 مرداد 1332 تا سالها پس از انقلاب مردم در سال 1357- تغيير مي كند، خروج از دايره جستجوي اتوپيا در اين جهان و تن دادن به اين فرض است كه «مدينه فاضله تحقق يافتني نيست» حتي فراتر از آن بايد گفت كه در اين دوره هرگونه «اتوپي گري» تقبيح شده و سرمنشاء توتاليتاريانيسم معرفي مي شود.«ايدئولوژي» حاكم براين دوره نوعي ليبرال دموكراسي است كه پروژه دموكراسي خواهي را پيگيري مي كند.فراموش نكنيم كه از سالهاي پاياني دهه چهل تا اواخر دهه شصت «دموكراسي» برابر نهاده ليبراليسم تلقي مي شد و غالب جريانهاي انقلابي آنرا تقبيح مي كردند.
چنانچه درباره «روح كلي» حاكم بر تحولات ايران در سالهاي اخير توافق شده باشد ، بايد اكنون پرسيد ، عنصر «آگاهي»در اين مسير در چه سطحي قرار گرفته است؟ در اينجا قصد آن نداريم اين سخن مكرر را تكرار كنيم كه ميزان آگاهي جامعه ايراني براي پيشروي پروژه دموكراتيزاسيون كافي نيست؛ بلكه فارغ از ظرفيتهاي جامعه ايران ، نگاه ما به اموري است كه در اين سالها از جمله وظايف اصلاح طلبان حاكم بوده است.چندي پيش جناب خشايار ديهيمي طي يادداشتي با عنوان «بي پرده با اصلاح طلبان» كه در روزنامه شرق منشر شد ، گوشه اي از «نبايدها»ي اصلاح طلبان را گوشزد كرد. با اين حال به نظر مي رسد كه ناكامي پروژه اصلاحات چيزي فراتر از اين مسائل بوده است.در واقع علاوه بر آن نكات كه بخشي از ضعف تاكتيك اصلاح طلبان محسوب مي شود، پديده مهم ديگري وجود دارد كه منجر به افول جنبش رفورم در ايران گرديده است.مدعاي ما در اين نوشته آن است كه متناسب با روح حاكم بر اين دوره، عنصر آگاهي در آن مورد توجه قرار نگرفت و به تعبير ديگر سرچشمه آگاهي كه در چند سال اول جنبش گشوده شده بود و هر روز عمق بيشتري مي يافت، ناگهان بسته شد و نهايتا به چنين سرانجامي دچار گرديد.
كافي است به سير فراز و فرود جنبش نظري بياندازيم.در ابتدا و با ظهور پديده خاتمي و تاكيد او بر مفاهيمي چون «قانونگرايي»،«توسعه سياسي»،«جامعه مدني» و «آزادي بيان« سطح اوليه مناسبي براي رشد آگاهي فراهم كرد.اين مفاهيم كه به نوعي در تقابل با گفتمان مسلط پيشين قرار داشت ، با روح زمانه همگوني مناسبي داشت.هربار كه خاتمي و رفورميستهاي ايران بر اين مفاهيم تاكيد مي كردند ، تريبونهاي رسمي بسياري به سخن در مي آمد و به تقابل با آن مي پرداخت .يادمان نرفته است كه وقتي خاتمي در دوره كانديداتوري اش از قانون سخن گفت و همه چيز و همه كس را در چارچوب قانون توصيف كرد، گروههاي صاحب قدرت و نفوذ معترض مي شدند كه «ولايت مطلقه فقيه» چنين نيست و اختيارات آن فراتر از قانون است.
اين موج نظريِ آگاهي، با موجهاي بعدي كه بدليل انتشار مطبوعاتِ نو فرصت ظهور يافته بودند، تقويت شد وسطح آگاهي عمومي را بصورتي غيرقابل انكار تعميق كرد.هجم عظيمي از «اطلاعات»- خصوصا پس از قتلهاي سياسي پائيز 1378- بر اعماق جامعه ايران سرازير شد و هر روز بر سطح و عمق آن افزوده شد.توقيف مكرر مطبوعات در سالهاي 1377 و 1378 ، كوششي در جهت انسداد سرچشمه هاي آگاهي بود ، ليكن از خاكستر هر روزنامه ، روزنامه اي ديگر برمي خواست.توقيف سلام وماجراي كوي دانشگاه ، از آنجا كه سرچشمه هاي آگاهي همچنان باز بود نه تنها خللي در تداوم جنبش تلقي نشد بلكه بر اوجگيري آن نيز افزود.هر روز كه مي گذشت جايگاه چهره ها و مراكز مختلف در صفبندي هاي جديد مشخصتر مي شد. در انتخابات مجلس ششم ، جنبش هنوز دوره فراز خود را سپري مي كند.حتي به نظر نمي رسد كه ترور حجاريان ، دستگيري روزنامه نگاران پيگير پرونده قتلها – اكبر گنجي و عمادالدين باقي- و بازداشت گروهي از چهره هاي سياسي – مانند مهندس سحابي ، حسن يوسفي اشكوري و علي افشاري- و بالاخره توقيف گسترده مطبوعات در بهار سال 1379 ، هيچيك به تنهايي منجر به افول جنبش نشده است. اگر سرچشمه آگاهي به مجلس منتقل مي شد حتي با وجود اين طوفان همامكان تداوم جنبش وجود داشت . آنجه اين جنبش را فسرده كرد كورشدن سرچشمه هاي آگاهي پس از بهار سال 1379 بود. نمايندگان اصلاح طلب مجلس ششم كه جايگاهي فرادست و قدرتمند در ساخت سياسي ايران يافته بودند، مي توانستند با بسته شدن دريچه هاي پيشين ، دريچه اي جديد در مجلس بگشايند ، ليكن آنها به تعبير مرحوم دكتر ، از يك جنبش به يك نهاد تبديل شدند.به ياد داريم كه پيش از تشكيل مجلس ششم اكبر گنجي پيش بيني كرد كه مصوبات مجلس با وتوي مكرر شوراي نگهبان روبرو شود.ائ پيشنهاد كرد كه در اين صورت مجلس و دولت بايد خود را آماده برگزاري هرماهه رفراندم كنند.بي آنكه درباره عملي شدن چنين پيشنهادي قضاوت كنيم، بايد گفت كه مجلس تنها در صورتي مي توانست وظيفه مجلس اصلاحات را به خوبي انجام دهد كه مسئوليت پمپاژ آگاهي به جامعه را نيز برعهده گيرد.براي اين كار راههاي عملي متعددي متصور بود.برفرض اگر تحصن نمايندگان يا حتي استعفاي آنان سه سال قبل از پايان دوره ششم انجام مي شد آيا تحرك عظيمي در بدنه اجتماعي اصاح طلبان ايجاد نمي كرد؟بعنوان نمونه اي ديگر مي توان به نحوه ورود غلامعلي حداد عادل به مجلس اشاره كرد كه با ابطال هفتصدهزار راي مردم تهران و با زور دگنك ميسر شده بود! نمايندگان اصلاح طلب مجلس در تصويب اعتبارنامه او بي ترديد اشتباه كردند. از اين موارد بسيار مي توان گفت.همه اين اقدامات به نوعي سرازير شدن آگاهي به جامعه تلقي مي شود.درباره عملكرد دولت اصلاحات نيز مي توان به همين صورت سخن گفت.خاتمي از همان ابتداي كار مي توانست بر سر تعيين كابينه خود به هيچ فشارپيدا وپنهاني تن ندهد.حتي اگر مجلس به وزراي او راي نمي داد هم با تعيين سرپرست متوانست دوره مجلس پنجم را سپري كند.اين همان وعده اي است كه امروز جناب دكتر معين درباره كابينه خود داده است.
حداقل پس از پيروزي اصلاح طلبان در مجلس نيز رئيس جمهور تغيير معني داري در كابينه خود نداد.حتي در دوره دوم رياست جمهوري اش كابينه اي به مراتب دورتر نسب به روح حاكم در جامعه تشكيل داد.اين سخنان البته به معني كاستن از ارج زحمات خاتمي يا نمايندگان اصلاح طلب نيست. حداقل نويسنده اين يادداشت بارها از شيوه خاتمي دفاع كرده و اكنون نيز معتقد به دفاع از اوست.
ليكن بايد توجه كرد كه پس از تعطيلي گسترده مطبوعات اين وظيفه دولت و خصوصا مجلس بود كه آگاهي مورد نياز جامعه براي حركت را تامين كند.مطبوعاتي هم كه پس از طوفان بهار 1379 منتشر شدند چنان عقب تر از پيشينيان خود حركت مي كردند كه تاثيري اندك بر فضاي جامعه ايران مي گذاشتند.اقدامات مجلس در اين زمينه كافي نبود و به اين ترتيب سرچشمه هاي آگاهي كور شد و جنبش رو به افول رفت.
اكنون در آستانه انتخابات رياست جمهوري نهم و در شرايطي كه نوميدي شگفت انگيزي در بدنه سابق جنبش اصلاح طلبي وجود دارد، مهمترين پرسش رفورميستهاي ايران «چه بايد كرد؟» است.به نظر مي رسد تنها راه بازگشت اميد و تحرك دوباره بدنه اجتماعي اصلاحات دوباره بازگشودن سرچشمه هاي آگاهي باشد.ليكن بايد توجه كرد كه بدليل گذشتن زماني طولاني از كور شدن اين «كاريز»، ضرباتي كه بر آن وارد مي شود ، مي بايست سهمگينتر از گذشته باشد.اينك شعارهايي همچون «جامعه مدني»،«توسعه سياسي»،«حقوق اقليتها و حقوق زنان»و... توان بسيج افكار عمومي را از دست داده اند.حتي مي توان گفت اين شعارها از فضاي سال 1378 هم عقبتر مانده است.امروز نياز به گشودن دروازه جديدي از آگاهي است و به نظر ميرسد كه اصلاح طلبان چاره اي جز آغاز به نقد دهه شصت و به تبع آن گذشته خود را ندارند.در تمامي اين سالها نقد اصلاح طلبان از سال 1368 به آنسوي تر نرفته است و تنها يكبار در آستانه انتخابات مجلس ششم گنجي به نقد ادامه جنگ پس از فتح خرمشهر پرداخت كه آنهم صرفا معطوف به نقد هاشمي رفسنجاني بود. اصلاح طلبان چنانچه وارد نقد دهه شصت انقلاب ايران شوند با پرسشهاي سهمگيني روبرو خواهند شد كه اتفاقا در وجدان اجتماعي جامعه ايران نيز وجود دارد.با نقد اين دوره كه به نقد گذشته بسياري از اصلاح طلبان هم منتهي مي شود، از يك سو اعتماد از دست رفته به آنان بازسازي مي سود و از سوي ديگر زمينه اوليه آشتي ملي و بنيادگذاري وجدان آگاه تاريخي در ايران ميسر مي گردد.از طرفي ديگر جامعه فسرده و بخواب رفته نوميد هم با گشايش سرچشمه هاي جديد آگاهي جاني دوباره خواهد گرفت.
---------
پانويسها:
1- عقل در تاريخ- گ.و.هگل- ترجمه حميد عنايت- ص73
2- آغاز وانجام تاريخ-كارل ياسپرس- ترجمه محمد رضا باطني- ص 395
خواهي ستيزه ميكن تامن همي ستيزم/چندين زبون نيم كز استيز تو گريزم
گاه مي انديشم كه ميان سياست و روح آدمي چه نسبتي است؟ سياست ورزي چيزي نيست كه باناآگاهي و كم فرهنگي جمع شود. اگر كسي سياست مي ورزد لابد بسياري از داشته هاي انديشه اي ممكن براي آدمي متوسط را دارد، ليكن چرا به سياست روي آورده است؟ در واقع سياست مانند «صد» است كه چون آمد «نود» هم پيش اوست. آنكه سياسي است حداقل فهمي از ادبيات و شعر و موسيقي و نقاشي و نوشتن و خواندن ودانستن و بوئيدن و شنيدن و زيستن و حرف زدن و بحث كردن و تبسم كردن و انديشيدن و كتاب خواندن و همدردي كردن و دوست داشتن و زيرك بودن وبسياري وجوه ديگر «روح» را آموخته و آنگاه سياسي شده است. به بيان ديگر مي خواهم بپرسم كه چرا آنكه اينهمه مي داند و گزينه هاي متعددي براي بودن دارد باز سياسي مي شود.آيا براي انسانِ سياسي شعر جذابتر نيست؟هيچگاه آرزو نميكند - در آن اندرون دل خويش- كه كاش زندگي خود را در راهي ديگر ميگذاشت كه امكان پرواز روح تا بالاترين اوجها هم بدست مي آمد؟
آنجا كه مي گويد:
جهان پير است و بي بنياد،از اين فرهاد كش فرياد؛
كه كرد افسون و نيرنگش ملول از جان شيرينم؛
يا آنجا كه ميسرايد:
همه را بيازمودم چو تو خوشترم نيامد
؛چو فرو شدم بدريا چو تو گوهرم نيامد؛
سرخنبها گشادم ز هزار خم چشيدم
؛چو شراب سركش تو به لب و سرم نيامد
....برو اي تن پريشان تو و آن دل پشيمان؛ كه زهر دو تا نرستم دل ديگرم نيامد؛
و يا
زهي عشق زهي عشق كه ماراست خدايا
و ... ؛
آيا اين پرسش پررنگتر نمي شود كه در «جايي»ديگر بهتر ميتوان اوج گرفت؟
چند ماه قبل خاطرات دختران سياسي دهه چهل وپنجاه را كه خانم ويدا حاجبي در كتاب «داد وبيداد» جمع كرده مي خواندم - يك شب را تا صبح نشستم و خواندم وگاه گريستم به غربت آدمي و عظمتي كه اكنون جز خاطره اي از آن نمانده است - هر صفحه اش سرشار از داستان رنج و آرزويي بزرگ بود كه نمي دانستي چه سان بر اين آدميان گذشته و چگونه اين سيل سهمگين «بي داد» بر پيكر اين انسانهاي آرزومند پراحساس تنها، فرود آمده است.گاه چنان از تنهايي آنان و زودمرگيشان و در سكوت بودنشان حيرت زده مي شدم كه احساس فاجعه اي بزرگ در خاطرم زنده مي شد. تراژدي ناكامي هميشگي انسانهاي بي پناه در اين جهان مگر پاياني هم دارد؟گاه مي انديشم كه ميان سياست و روح آدمي چه نسبتي است؟
يك نكته ماند منظور من از سياست ورزي و سياسي بودن غير از سياستمدار بودن است

تولد مباركي احسان
امروز اولين سالگرد تولد احسان عزيزمن است.زندگي در كنار كودكي كه معني بسيار پيچيده تري از هستي دارد تجربه بزگ و جديدي براي ما است.هميشه به دوستان مي گويم كه برخلاف تصور ما بزرگترها كه فكر ميكنيم دنياي كودكان، جاهلانه و ساده است؛اتفاقا به نظر مي رسد كه عكس اين موضوع درست باشد. جهان كودكان چنان پيچيده است كه وقتي بخواهي به آن نزديك شوي ناتواني عجيبي حس ميكني. اين سخن را به عنوان يك سخن احساسي شاعرانه تلقي نكنيد. كافي است مدتي به چگونه زيستن كودكان توجه كنيد، خواهيد ديد كه دنياي رازآلود پيچيده اي دارند و تفسيرشان از هستي بسيارفراتر از فهم ماست.عجيب آنكه هرچه از لحظه تولد دورتر مي شوند اين پيچيدگي دنيايشان هم كاسته مي شود و آرام آرام سعي ميكنند خود را به ما شبيه تر كنند. آنها بزرگ مي شوند و فهم بي مقدار بزرگترها را جانشين فهم عظيم خود مي كنند.چقدر كودكان پيچيده ومعصومند! كاش ميتوانستند همانطور كه بزرگ مي شوند بجاي ازدست دادن نگاه خاص خود به جهان آنرا عميقتر كنند و دراين صورت چه دنياي پرشكوهي مي داشتيم!تولد احسان عزيز را به او تبريك ميگويم و به بانوي عزيزم مهري قاسم پور؛ كه در هستي احسان از هستي خود ايثار مي كند.
از چند روز قبل كه گروهي از روزنامه نگارهاي ايراني، روزنامه اينترنتي « روز» نت را براه انداختند تصميم گرفتم كه گاه مطلبي براي آنها هم بفرستم.تنها رفيق ما هم در آن جمع، حسين آقاي باستاني است كه براي ادامه تحصيل در فرانسه بسر مي برد. اما اين حسين آقاي ما گاهي كارهايي مي كند كه عجيب و غريب است.ايران هم كه تشريف داشت همين طوري بود و آنجا هم كه رفته هيچ تغييري نكرده است. من براي حسين دو مطلب فرستادم. يكي مقاله اي بود درباره «ضرورت نقد دهه شصت» براي فعال شدن بدنه اجتماعي اصلاح طلبان و يكي هم متن كامل سخنراني اكبر هاشمي رفسنجاني در نمازجمعه بعد از كنفرانس برلين در سال 1379براي استفاده خودشان در روزنت.
مقاله «ضرورت نقد دهه شصت» كه اگر جايي منتشر نشد در همين وبلاگ خواهم گذاشت را قبلا به روزنامه اقبال هم داده بودم كه بنا به مصالح روزنامه منتشر نشد.براي همين آنرا براي حسين فرستادم.كه ظاهرا تا اين لحظه از انتشار آن در روزنت هم خبري نيست. اما او در كمال شگفتي گوشه اي از متن سخنراني هاشمي را كه صرفا براي استفاده خودشان فرستاده بودم با افزودن مقدمه اي بي خاصيت به اسم يادداشت من منتشر كرد! ترديد نكنيد كه من برخلاف برخي از دوستان كه هاشمي را از گروههاي تندروي راست تفكيك مي كنند، هيچ باوري به اين « تفكيك» ندارم . درباره اين مساله هم اگر فرصتي بود مطلبي مفصل خواهم نوشت.مشكل من با اين يادداشت كذايي كه به اسم من منتشر شده اين است كه من اگر ميخواستم درباره هاشمي چيزي بنويسم اينقدر بي خاصيت نمي نوشتم و حرفهاي زيادي در اين باره دارم. به هر حال اين هم از آن كارهاي معمول حسين آقاي باستاني است كه درباره آبروي ما هر طور كه مي خواهد عمل مي كند!