نيايش ديروز و امروز
بيست و ششم ارديبهشت سالگرد هجرت علي شريعتي از ايران است كه اين هجرت نهايتا به سفر پاياني او منتهي شد. خواندن اين فراز از نيايشهاي او هنوز هم اميد بخش و راهنما است : «ای خداوند!به علمای ما مسؤولیت و به عوام ما علم و به دینداران ما دین و به مؤمنان ما روشنایی و به روشنفكران ما ایمان و به متعصبین ما فهم و به فهمیدگان ما تعصب و به زنان ما شعورو به مردان ما شرف و به پیران ما آگاهی و به جوانان ما اصالت و به اساتید ما عقیده و به دانشجویان ما نیز عقیده و به خفتگان ما بیداری و به بیداران ما اراده و به نشستگان ما قیام و به خاموشان ما فریاد و به نویسندگان ما تعهد و به هنرمندان ما درد و به شاعران ما شعور و به محققان ما هدف و به مبلغان ما حقیقت و به حسودان ما شناخت و به خودبینان ما انصاف و به فحاشان ما ادب و به فرقههای ما وحدت و به مردم ما خودآگاهی و به همهی ملت ما، همت تصمیم و استعداد فداكاری و شایستگی نجات و عزت ببخش!» يادش گرامي
آنچه در اينجا آورده ام متن كامل نوشتهاي است كه سال گذشته اوايل ارديبهشت ماه در روزنامه شرق و به مناسبت سالگرد هجرت دكتر علي شريعتي نوشته بودم. بيست و ششم ارديبهشت امسال نيز ياد او گرمي بخش محفل انديشه و آرزومندي ماست. متن تعديل شده اين مقاله را اينجا بخوانيد
رويارويي دو فكر ديني
كمتر از 6 ماه از مرگ نابهنگام علي شريعتي، جامعهشناس انقلابي ايران نگذشته بود كه در اوج بحثهاي نيروهاي مذهبي درباره وي، نامهاي به امضاي مهندس مهدي بازرگان و آيتالله مرتضي مطهري منتشر شد. اين نامه كه به خط آيتالله مطهري نگاشته شده است، تاريخ 23/9/1356 را بر پيشاني خود دارد. آخرين روزهاي آذر ماه 56، تحولات ايران به سويي ميرفت كه شورشهاي دانشجويي و گاه مسلحانه، به آرامي تبديل به ناآراميهاي شهري ميشد. ايران بر آستانه انقلاب بود، ليكن هنوز نشانههاي روشن آن را كسي نميديد. با اين همه علي شريعتي و نوشتهها و گفتههايش در خيزشي كه از دانشگاه به ميان مردم ميرفت، تاثيري شگفتآور گذاشته بود. از طرفي شريعتي از همان هنگام كه ظهور كرد و نامش دهان به دهان ميچرخيد تا سفر بزرگش و حتي پس از آن، عشق و كين بسياري انگيخت. پديده «شريعتي» كه اتفاقاً پديده منحصر به فرد تاريخ روشنفكري ايران نيز هست، از آن جهت پرمناقشه شد كه پروژه خود را نوسازي ديني قرار داده بود. انتشار نامه مهندس بازرگان و آيتالله مطهري درباره او ابعاد گسترده مناقشه بر سر شريعتي را آشكارتر ميكند. آيتالله، نامه را چنين آغاز ميكند: «نظر به اينكه مسائل مربوط به مرحوم دكتر علي شريعتي مدتي است موضوع جنجال و اتلاف وقت طبقات مختلف و موجب انصراف آنها از مسائل اساسي و حياتي و وسيله بهرهبرداري افراد و دستگاههاي مغرض گرديده است، اينجانبان تبادلنظر در اين مسائل را ضرور دانستيم.» در ادامه نامه تاكيد شده است: «اينجانبان كه علاوه بر آشنايي به آثار و نوشتههاي مشاراليه، با شخص او فيالجمله معاشرت داشتيم، معتقديم نسبتهايي از قبيل سنيگري و وهابيگري به او بياساسي است و او در هيچ يك از مسائل اصولي اسلام از توحيد گرفته تا نبوت و معاد و عدل و امامت گرايش غيراسلامي نداشته است» اما در اين نامه آنچه مناقشهها را افزون كرد، بخش پاياني آن بود. نويسنده نامه در اين بخش آورده بود: «ولي نظر به اينكه تحصيلات عاليه و فرهنگ او غربي بود و هنوز فرصت و مجال كافي نيافته بود در معارف اسلامي مطالعه وافي داشته باشد، تا آنجا كه گاهي از مسلمات قرآن و سنت و معارف و فقه اسلامي بيخبر ميماند، هر چند با كوشش زياد به تدريج بر اطلاعات خود در اين زمينه ميافزود، در مسائل اسلامي – حتي در مسائل اصولي – دچار اشتباهات فراوان گرديده است كه سكوت در برابر آنها ناروا و نوعي كتمان حقيقت [...] است» در پايان اين نامه نيز تاكيد شده بود: «اينجانبان بر آن شديم به حول و قوه الهي، ضمن احترام به شخصيت او و تقدير از زحمات و خدماتش در سوق دادن نسل جوان به طرف اسلام، بدون مجامله و پردهپوشي و بدون اعتنا به احساسات طرفداران متعصب و يا دشمنان مغرض، طي نشرياتي نظريات خود را درباره مطالب و مندرجات كتابهاي ايشان بالصراحه اعلام داريم.»
وعده پاياني البته هيچگاه محقق نشد، مهندس بازرگان چندي پس از انتشار اين نامه و واكنشهاي محافل سياسي و روشنفكري، اعلام كرد كه امضاي خود را از اين نامه پس ميگيرد. آيتالله مطهري اما امضاي خود را پس نگرفت و البته نظرات خود را نيز در «نشرياتي» كه وعده كرده بود منتشر نكرد. آنقدر كه امضاي بازرگان بر اين نامه شگفتآور بود، امضاي مطهري چندان عجيب تلقي نشد. آنان ماجراهاي حسينيه ارشاد و نحوه خروج آيتالله مطهري از هيات مديره آن را ميدانستند، انتشار اين نامه را نيز تبعات آن جدايي دانستند. ليكن مهندس بازرگان چگونه چنين نامهاي را امضا كرد؟ در اينباره اطلاعات زيادي در دست نيست. اما انتقاداتي كه به شريعتي در اين نامه وارد ميشود، بعدها بخشهايي از روحانيان به خود بازرگان نيز وارد كردند. از طرفي اينكه «تحصيلات عاليه و فرهنگ او غربي» بوده و از «فقه اسلامي» بيخبر ميماند، انتقادي است كه انتظار طرح آن از سوي مرحوم بازرگان نميرود. اينكه نامه چگونه تهيه شده است نكتهاي است كه مطلعان بايد معلوم كنند. ليكن اينكه بازرگان امضاي خود را پس گرفت، نشان ميدهد كه حداقل با بخشهايي از نامه موافق نبوده است.
اما انتقاد آيتالله مطهري با شريعتي، در اين نامه، بعدها به مخالفتي همهجانبه تبديل شد. مطهري فرصت نيافت كه انتقادات خود را در نشرياتي مستقل منتشر كند، ليكن پس از حدود 15 سال، برخي نوشتههاي خصوصي او در انتقاد از شريعتي توسط دوستدارانش منتشر شد و ابعاد بيشتري از ماجرا را از پرده بيرون انداخت. از همان زماني كه شريعتي كارش بالا گرفت، درگيرياش با روحانيت نيز آغاز شد. شريعتي بارها انتقادات تندي از روحانيت مطرح ميكند كه بخشي از آن در زمان حياتش نيز منتشر شده است. او حتي به نقد واژه «روحاني» به عنوان لغتي در برابر «جسماني» ميپردازد و آن را ساخته صفويان ميداند كه معتقد است بسياري از پيرايهها به دين را آنان بستهاند و حتي از مسيحيت الهام گرفتهاند. شريعتي تعبير «عالم اسلامي» را در برابر «روحانيت» ميكشاند و تاكيد دارد كه عالم اسلامي، هيچگاه از راه دين ارتزاق نميكند و در مفهوم جامعهشناسي آن يك «طبقه» نيست. شريعتي براي شاهد سخن خود به صدر اسلام رجوع ميكند كه اصحاب پيامبر علاوه بر آنكه «عالم دين» بودهاند، شغل جداگانهاي نيز داشتهاند و طبقه اقتصادي خاصي تشكيل ندادهاند. شريعتي آنگاه در نقد وضعيت فلاكتبار جامعه ايراني از همراهي روحانيون با خوانين و قدرتمندان هر سرزمين نيز حمله ميكند و حتي در يكي از جلسات خصوصياش در نواري كه عنوان «تخصص» به خود گرفت انتقادات شديدي نسبت به رفتار و منش روحانيان نيز دارد.
هر چند انتقادات شريعتي از روحانيت افزون شد، موضعگيري روحانيون نيز در برابر او افزايش يافت. شريعتي كوشيد تا در يك جلسه پرسش و پاسخ اتهام مخالفت با روحانيان را از خود دور كند و تاكيد كرد كه او با «عالمان اسلامي» هيچ مشكلي ندارد. ليكن انتشار كتاب «تشيع علوي و تشيع صفوي» مخالفتها را به دشمني بدل كرد. او در اين كتاب به «علامه مجلسي» انتقادات سختي وارد كرده بود كه چگونه توانسته احاديث نادرستي را درباره امامان شيعه در كتابش گردآوري كند. شريعتي در اين كتاب نمونههايي نيز آورده بود. انتشار اين كتاب هر گونه امكان حل مسالمتآميز ماجراي شريعتي و روحانيان سنتي را منتفي كرد. او خود در يكي از نامههاي خصوصياش كه به «پدرش» نگاشته در پاسخ به انتقاد پدر كه اگر مجلسي و... را از شيعه بگيريم چه ميماند، پاسخ دردمندانهاي داده است كه شيعه مگر فقط همين افراد را دارد؟ او تاكيد ميكند كه من بين امام معصوم و مجلسي اولي را برگزيدهام. به اين ترتيب مشخص بود كه شريعتي از انتقادات خود دست نخواهد كشيد. سپس روحانيون سنتي كه خطري بزرگ از جانب شريعتي احساس ميكردند، كوشيدند تا به مقابله با وي بپردازند. بسياري كتابها و نقدها و جزوهها و سخنرانيها عليه شريعتي منتشر شد و او به انواع اتهامات سنيگري و وهابيگري متهم گرديد. شريعتي در پاسخ به يكي از اين كتابها با عنوان «دفاع از اسلام و روحانيت، پاسخ به برقعي و دكتر علي شريعتي» نامهاي تند به مدير چاپخانه فيض قم نوشته و رونوشت آن را به آيتالله گلپايگاني و ديگر آيات عظام نيز فرستاده است.
در بخش پاياني اين نامه كه به زباني تلخ و البته طنزآميز – آنچنان كه سبك شريعتي است – نگاشته شده، آمده است: «در كتاب كوير، قصهاي دارم به نام «كاريز» سخن از مومن آبادي است كه رمز مزرعه ايمان است در عصر ما كه باير مانده و خشكيده، زيرا كاريزش خشك شده و لايههاي رسوبي قرنها چشمههاي جوشان آب آن را كور كرده است، ميخواهم بگويم، به رغم بدبينيها و تلقينها و ياسها و تبليغ دشمنان مذهب، مومنآباد در آينده نسل انسان متمدن دوباره آباد خواهد شد، چگونه؟ با شكست رسوبهاي سفت شدهاي كه قنات را كور كرده است. آن «روح» كه در تاريخ گاه فرود ميآمد و در نسلي ميدميد و از عمق فطرتهاي كور و مرده، چشمههاي خشك ايمان و عشق را باز ميكرد و خرمي سرسبزي به مزرعه ايمان ميبخشيد، در عصر ما هم فرود آمده و جويبارهاي آب زلال از اعماق فطرت نسل آگاه امروز سرزده است... در كتاب «دفاع از اسلام و روحانيت» اين قصه ادبي – فلسفي – مذهبي، بدين صورت نقد علمي و روحاني شده است كه: «آن پيرمرد بوي پسربچهاي شنيده و به قصد لواط با دكتر به قنات آمده. مثل اين دو مثل سيلمه و سجاع است كه... (ص 266 و). مدعيان روحانيت و علم و دين و اخلاق جامعه! عمامههاتان را بالاتر بگذاريد كه «محيي شريعه و حامي شيعه و مدافع اسلام و روحانيت» داريد!» [نامهها – چاپ 6 – ص 23]
شريعتي در همين زمان با مجله مكتب اسلام هم درگير شد. به اين مجله نامهاي نوشته و خواستار دريافت مدارك تاريخي دعاي ندبه شده بود. پاسخ مجله كه به صورتي علني منتشر شد، حاوي انتقادات و حملات تندي به شريعتي بود. مكتب اسلام برخي نوشتههاي ديگر شريعتي را هم نقد كرد از جمله تفسير او از آن آيه قرآن را كه ميوه ممنوعهاي را كه آدم خورد و از بهشت رانده شد را ميوه «آگاهي» و رانده شدن از «بهشت بيخبري» تعبير كرده بود.
به اين ترتيب پس از روحانيان سنتي، روحانيان نوگراي حوزه نيز به رويارويي علني به شريعتي كشيده شدند. آيتالله مطهري اما تا زمان انتشار نامه مشترك با مهندس بازرگان، در حاشيه اين انتقادات مانده بود. البته براساس اسنادي كه چندي پيش مركز اسناد انقلاب اسلامي از شريعتي منتشر كرده، گزارش ساواك حاكي از آن است كه برخي حملاتي كه در مساجد تهران عليه شريعتي انجام ميشده، با اطلاع و حمايت آيتالله مطهري بوده است.
شهادت آيتالله مطهري در بدو پيروزي انقلاب، اجازه علنيتر شدن اين اختلافها را نداد. بعدها مشخص شد كه تقريباً همزمان با انتشار نامه مشترك مطهري و بازرگان، او نامهاي نيز به آيتالله خميني، رهبر فقيد انقلاب نوشته و در آن از ايشان «اجازه» خواسته است كه از «بتسازي» شريعتي جلوگيري كند. از پاسخ رهبر فقيد انقلاب به اين نامه اطلاعي نداريم. ليكن نامه مطهري گوياي بسياري از اختلافات بنيادي دو تفكري است كه در يك مقطع تاريخي خاص، براي «انقلاب سياسي» متحد شده بودند. مطهري در اين نامه «هشدار»آميز خود چند مسئله را مطرح ميكند كه مهمترين آن مسئله شريعتي است. او از اينكه شريعتي در كنار سيد جمال و اقبال مطرح ميشود ابراز نگراني كرده و ميگويد: «عجباً! ميخواهند با انديشههايي كه چكيده افكار ماسينيون مستشار وزارت مستعمرات فرانسه در شمال آفريقا و سرپرست مبلغان مسيحي در مصر و افكار گورويچ يهودي ماترياليست و انديشههاي ژان پل سارتر اگزيستانسياليست ضدخدا و عقايد دوركهايم جامعهشناس ضدمذهب است، اسلام نوين بسازند، پس و علي الاسلام السلام» مطهري ميافزايد: «فكر ميكنم كه تعهدي كه درباره اين شخص دارم ديگر ملغي است، در عين حال منتظر اجازه و دستور آن حضرت [آيتالله خميني] ميباشم. كوچكترين گناه اين مرد بد نام كردن روحانيت است. او همكاري روحانيت با دستگاههاي ظلم و جور عليه توده مردم را به صورت يك اصل كلي اجتماعي درآورد، مدعي شد كه ملك و مالك و ملا و به تعبير ديگر تيغ و طلا و تسبيح هميشه در كنار هم بوده و يك مقصد داشتهاند.» او سپس مينويسد: «و خدا ميداند كه اگر خداوند نبود از باب «ويمكرون و يمكر الله و الله خير الماكرين» در كمين او نبود او در ماموريت خارجش چه بر سر روحانيت و اسلام ميآورد.»
مطهري حتي مرگ شريعتي را نيز «مكر خداوند» براي جلوگيري از انجام ماموريت «خارجش» ميداند و سپس به رهبر فقيد انقلاب توصيه ميكند كه مقالات شريعتي در كيهان را بخواند كه «احدي از مليت ايراني به اين خوبي و مستند به يك فلسفه امروز پسند دفاع نكرده است. شايسته است نام آن را «فلسفه رستاخيز» بگذاريم.»
رويارويي روحانيت و شريعتي حتي به سطح نوگراترين روحانيان همدوره شريعتي نيز كشيده شد و مطهري شاخصترين منتقد او بود. شايد مهمترين دليل اين رويارويي، همان نكتهاي باشد كه در نامه مشترك مطهري و بازرگان نيز به آن اشاره شده است. شريعتي از برخي مسلمات «فقه اسلامي» عدول كرده بود.
اين مقاله را قبل از عيد نوشتم كه اواخر اسفند ماه (24/12/1383) در روزنامه اقبال منتشر شد. در اينجا توضيح دادهام كه چرا از نظر من هنوز پروژة اصلاح طلبي شكست نخورده است : يكي از لينكهاي مقاله را اينجا ببينيد.
ساختار گرايي در برابر ابطال گرايي
محمد حيدري
مهمترين نقدي كه برخي بر حضور دوباره اصلاحطلبان در عرصه انتخابات رياست جمهوري و تلاش ديگرباره آنان بر حضور در آن مسند مطرح ميكنند، به طور خلاصه چنين است:
«تجربه هشت سال گذشته نشان ميدهد كه پروژه اصلاحطلبي – آنهم از درون حاكميت – پروژهاي بيسرانجام و محكوم به شكست است و به اين ترتيب تلاش براي حضور در اين جايگاه، تلاشي بيهوده و بينتيجه خواهد بود. بايد پذيرفت كه شكست خورده و اكنون بايد به دليل ديگري جايگزين آن كنيم. »
در اين نوشتار خواهيم كوشيد تا ابعاد اين نقد و پاسخهاي احتمالي به آنرا جستجو كنيم.
در چند دهه گذشته، حداقل دو مدل تأثيرگذار در مباحث بنيادين مربوط به نظريهها مطرح شده است. اولين مدل را پوپر، فيلسوف شهر انگليس ارائه كرد كه خوانندگان ايراني با آن بيشتر آشنايي دارند. بر اساس مدل پوپر كه به «ابطال گرايي» مرسوم شده است، هر گاه نظريهاي – چه در زمينه علوم تجربي و چه در علوم انساني – نتواند تبيين پديدههايي كه در حوزه معرفتي آن علم قرار ميگيرد برآيد و به زبان ديگر هر گاه از پيشبينيهاي يك نظريه، تنها يك مورد نقض يافت شود، آن نظريه ابطال شده و به كناري نهاده خواهد شد و آنگاه نظريه پردازان بايد بكوشند تا نظريهاي جديد جايگزين آن كنند.
دومين مدل كه لاكاتوش، آنرا بيان كرده و به مدل «ساختار گرايانه» شهرت دارد، مدل پوپري را نادرست و گمراه كننده ميداند. بر اساس مدل ساختارگرايان، هر نظريه از دو بخش تشكيل شده است. يك بخش را هسته سخت نظريه و بخش ديگر را كمربند حفاظتي آن ميناميم. در اين مدل هر گاه از پيشبينيهايي كه يك نظريه ميكند، موردي نقض، دريافت شد اين هسته سخت نظريه نيست كه ابطال خواهد شد، بلكه به كمربند حفاظتي آن كه همان شرايط محيط، فرضهاي اوليه و كمكي و ديگر پديدههاي دخيل در پيشبيني هستند رجوع ميكنيم و ميكوشيم تا با تغييراتي در اين شرايط و با كشف علت اختلال ايجاد شد ه در ميان عوامل ديگر، هسته سخت نظريه را از معرض ابطال نجات دهيم. نمونه تاريخي و كاملاً عيني اين اتفاق، نظريه نيوتن در فيزيك است كه زماني از تبيين مدار گردش سياره نپتون ناتوان بود، ليكن دانشمندان به جاي ابطال كل نظريه، به اين مسأله توجه كردند كه ممكن است سيارهاي كوچك و غيرقابل رويت، در مدار چرخش نپتون اختلالي ايجاد كند. آنان با استفاده از همان نظريه اصلي، حتي جرم اين سياره را هم محاسبه كردند و بالاخره سالها بعد اين سياره كشف شد.
از اين مقدمه، ميخواهيم چنين نتيجه بگيريم كه در زمينه مسائل مانساني و علوم انساني هم، وجود اختلالهاي مكرر در نتيجه پيشبينيهاي يك نظريه ميتواند به علل غيرقابل رؤيتي مربوط باشد كه ارتباطي با هسته سخت نظريه ندارد و به جاي ابطال نظريه، بايد به اين عوامل توجه كنيم. در پروژه اصلاحطلبي، آنچه هسته سخت اين نظريه را تشكيل ميدهد «پيگيري مسالحتآميز خواستهها و اصلاح تدريجي ساختار حاكم» است و نبايد با كمترين اختلالي در نتايج به دست آمده، كل نظريه ابطال شود. براي ايضاح بيشتر اين سخن، اشاره به تجربه نهضت ملي ايران در دهه سي مناسب است. پروژه مرحوم دكتر مصدق در پيگيري «مشروطه كردن سلطنت» كه با روشي مسالمتآميز و اصلاحطلبانه پيگيري ميشد، نهايتاً منجر به كودتاي 28 مرداد ماه شد و دولت ملي سقوط كرد. همكاران و همفكران مصدق كه پيگير راه مصدق بودند به جاي آنكه پروژه مصدق را پيگيري كنند تنها به بزرگداشت نام او پرداختند. مصدق در تمام دوران فعاليتهاي سياسي خود، كوشيد تا برنامههاي اصلاحگرايانهاش را با حضور در حاكميت و اصلاح آن پيگيري كند. او هم استانداري فارس در زمان قاجار را بر عهده داشت، هم وزارت دولت قوام را و هم نمايندگي مجلس را. مصدق در اوج كارش، علاوه بر پيگيري قانوني خواستههاي ملي و پافشاري بر تكوين «دولت مشروطه» در ايران، كوشيد تا در ميان مردم نيز پايگاه اجتماعي قدرتمندي ايجاد كند كه البته كودتا كار او را نيمه تمام گذاشت. پس از وي اما، دوستان مصدق پروژه «اصلاحطلبي دروني» مصدق را رها كردند و جنبش ملي ايران به آرامي از پارا دايم اصلاح به سوي پارادايم انقلاب رفت. فراموش نكنيم كه فرصت تاريخي دولت اميني و فضاي باز به وجود آمده نيز توسط همين جريانها به باد رفت و به جاي تقويت اميني در جهت تضعيف استبداد شاهنشاهي، «مليها» به موجهه با او پرداختند و نهايتاً آنكه سود برد، استبداد بود. امين سقوط كرد و ديكتاتوري به اوج رسيد. اكنون پرسش اين است كه آيا اگر پروژه مصدق رها نشده بود، امروز وضعيت دموكراسي و جايگاه مردم سالاري بهتر نبود؟ قابل توجه است كه پس از آن، هر گونه همكاري با «دولت» به معني خيانت تعبير شد و حتي امروز نيز «درون قدرت» بودن كنايهاي است كه حتي برخي درونقدرتيها را هم ميرنجاند. ليكن دوستان مصدق اگر مصدقي بودند، ميبايد اتفاقاً بخشي از پروژه خود را از درون قدرت پيگيري ميكردند.
بجز مرحوم مصدق، تجربه مرحوم بازرگان نيز همين نتيجه را به دنبال دارد... اما اينكه همه دستاوردهاي هشت سال گذشته – از جمله تعميق معني آزادي و دموكراسي – را ناديده گرفته و بلافاصله درصد ابطال نظريه اصلاحطلبي برآئيم، چندان دور انديشانه به نظر نميرسد. حداقل آنكه، حتي در دنياي علم و فلسفه نيز چنين نميكنند و به صرف يك مورد نقض، همه بنا را فرو نميريزند.اكنون تجربه سيد محمد خاتمي در پيگيري پروژه اصلاحات، به تجربهاي تاريخي براي ملت ايران مبدل شده است و سنجيده نيست كه با فراموش كردن يا باطل دانستنش باز هم به نقطه صفر بازگرديم. از يك سوي، هسته سخت نظريه خود ترا كه «اصلاحطلبي» است حفظ ميكنيم و از سوي ديگر به كمربند حفاظتي آن ميپردازيم كه شايد سيارهاي كوچك و غير قابل رؤيت ، اختلالي در پيشبينيهاي ما به وجود آورده باشد و اين بار با لحاظ كردن اين سياره، پيشبيني ديگري ميكنيم: ميگويند اگر خاتمي د رنقاط عطف تاريخي سالها ياخير، شفافيت بيشتر يداشت يا فرضاً كنارهگيري ميكرد اين پروژه بهتر پيش ميرفت. اگر چنين است، پس اين «نظريه» نيست كه نفي ميشود، بلكه اين عملكرد مجري پروژه است كه مورد نقد قرار ميگيرد. پس ميتوان به دنبال اجرا كننده ديگري براي اين نظريه بود. اين بار، او تجربههايي جديد به وجود خواهد آورد.
اين يادداشت روز 12/02/1384 در روزنامه اقبال منتشر شد.آنرا چند روز قبلتر و به مناسبت سالگرد كنفرانس«ايران پس از انتخابات» در برلين به سال 1379؛ نوشته بودم. فكر ميكنم اين يادداشت كمي گنگ است، ليكن با توجه به شرايط روزنامههاي ايران كه هر لحظه در انتظار برخورد قضايي هستند؛ از اين واضحتر نميشد نوشت! اين نوشته را با كمي اصلاحات آوردهام. متن چاپ شده را اينجا بخوانيد .
ايران پس از انتخابات
به فاصله چند ماه پس از انتخابات مجلس ششم و پيروزي قاطع اصلاحطلبان در آن، حوادث حيرتانگيزي بهوقوع پيوست كه نهايتاً منجر به افول بزرگترين جنبش سياسي پس از انقلاب 1357 شد. ترور سعيد حجاريان به فاصله چند هفته پس از انتخابات و در روزهاي پاياني سال 1378 سرآغاز ماجرايي بود كه نهايتاً به جنجال كنفرانس «ايرانپس از انتخابات» در برلين، دستگيري گروهي از روزنامهنگاران و چهرههاي سياسي و بالاخره توقيف بيسابقه دهها نشرية اصلاحطلب در طول چند روز منجرشد. در اين طوفانِ چندماهه، سه پديدة نوظهور جامعه ايران به سختي آسيب ديد. [اتاق فكر اصلاحطلبان ، اپوزيسيون تازه قدرت گرفته و مطبوعات رفورميست]
اولين آسيب به اتاق فكر اصلاحطلبانِ درون حاكميت و سرحلقه آنان سعيد حجاريان وارد شد. محافظهكاران درست يا غلط چنين ميپنداشتند كه همه واژههايي كه از دوم خرداد 1376، آغاز شده است، سرمنشأيي دارد كه بايد در مركز تحقيقات استراتژيك رياست جمهوري سابق جستوجو شود.از چند ماه قبل ، توقيف سلام و محاكمه آيتالله موسوي خوئينيها كه قدرتمندترين روحاني حامي چپهاي جديد و در واقع پرورشدهندة آنها محسوب ميشد، و به دنبال آن هجوم به دانشگاه كه پايگاه اجتماعي قدرتمند آنان پنداشته ميشد اولين گام در اين رويارويي بود.
در ماجراي قتلهاي سياسي سال 77 نيز، طراحان آن چنين تصور ميكردند كه با چند جنايت، رقيبِ تازه نفس را از ميدان بيرون خواهند كرد و دولت جديد با بحراني چنين بيسابقه، سقوط خواهد كرد؛ ليكن كشف ماجرا و دستگيريِ سرتيمِ «عملياتي» قتلها و سپس خودكشي(؟) عبرت آموز او در حبس، نشان داد كه اين رقيب بهسادگي عقب نمينشيند. اتفاقاً در كشف ماجراي قتلها نيز چنين گفته ميشد كه تيم سابق مركز تحقيقات استراتژيك، تأثيرگذار بودهاست.سال 1378 اوج بحرانهاي سياسي در طول سالهاي پس از دهة شصت محسوب ميشود. آنچنان كه خاتمي گفت؛ حمله به دانشگاه، تاوان پيگيري قتل هاي زنجيرهاي بود. ليكن ناآراميهاي دانشجويي پايتخت نيزماشين اصلاحات را زمينگير نكرد. پديده مطبوعاتِ اصلاحطلب كه در سال 77 به اوج خود رسيد و در سال 78 تأثيرگذارترين سالهاي خود را سپري كرد، اگرچه نتوانست در ماجراي كوي دانشگاه، از نارضايتي سراسري دانشجويان به سود «گشايشدرساخت قدرت» سود برد، اما حداقل توانست «پروژه اصلاح» را از گردنه سخت بحران، سالم عبور دهد. انتخابات ششمين دوره مجلس، چشمگيرترين تأثير مطبوعات نو در عرصه بازي قدرت بود. ترور حجاريان اتاق فكر را نشانه رفت، چراكه او سمبل اين انديشه بود.
دومين آسيب در طوفان برخاستة بهار 1378 نصيب اپوزيسيون جديد شد. اين پديدة نو و برآمدن اپوزيسيون قدرتمندي از ناراضيان و منتقدان سياسي و فرهنگي، جمهوري اسلامي در سالهاي اول آغاز به كار دولت جديد نگرانيهايي در پي داشت. ترور فروهرها و اعضاي كانون نويسندگان و مجيد شريف مترجمي شورشي، نتوانسته بود از بازسازي اين جبهة جديد جلوگيري كند. پروژة «به صفر رساندن» پتانسيل نيروي سوم، ناتمام بود. كنفرانس برلين فرصتي بود تا اين پروژه تكميل شود. تركيبِ گردآمدگانِ در اين كنفرانس، ترسيمي از تركيبِ جبهه مخالفان جانگرفتة قدرت حاكم محسوب ميشد.
تبليغاتِ بينظير سيماي جمهوري اسلامي و تريبونهاي راست در بزرگ كردن ماجراي برلين به نوعي بزرگ بودن خطر اين پديده را نشان ميداد. با ضربه اول همة نيروهاي غيرمذهبي اين ائتلافنو به بيرون رانده شدند و ضربه دوم كه در اواخر همان سال با دستگيريِ گسترده نيروهاي ملي- مذهبيِ مخالف وارد شد، برنامه را تكميل كرد.
اما كنفرانس برلين قرباني ديگري نيز داشت. مطبوعات اصلاحطلب، سومين پديدهاي بود كه ضربة اين طوفان برپيكرش فرود آمد. دستگيري اكبر گنجي و بسياري ديگر از روزنامهنگاران و توقيف دهها روزنامه و هفتهنامه و ماهنامه، هم نوعي انتقامگيري از اين پديده تأثيرگذار بود و هم كوششي براي جلوگيري از تكرار ديگربارة آن تجربه تلخ. مطبوعات رفورميست نهتنها پيروزي را به اردوي اصلاحطلبان بردند، بلكه بزرگترين محافظهكاران را نيز به زير كشيده بودند.
اما دستاوردهاي اين ماجرا نيز براي اصلاحطلبان البته كم نبوده است. آنان علاوه بر اينكه ظرفيتهاي ساختار حاكم در برابر «تغيير» را سنجه كرده و حدود آن را درمييافتند، هستة سخت مقاومت دربرابر تحول را نيز «كشف» و يا «باور» ميكردند. و اين «باور» جديد به سرعت در ميان افكار عمومي ايران نيز ريشه كرد كه كم دستاوردي نبود.